مدیر و نویسنده وبلاگ: مجتبی اسکندری پاشا
مجتبی اسکندری پاشا
  • صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
موضوع وبلاگ: ادبیات شیرین پارسی
  • مجتبی اسکندری پاشا
صفحات اختصاصی
مطالب اخیر
  • زیر شلواری
  • تبریک سال 90
  • به مناسبت تولد استان البرز
  • شقایق
  • غزلی بسیار زیبا از حضرت مولانا
  • علم عروض
  • سعدی شیرازی
  • لقمان
  • انواع ادبی
  • بایزید بسطامی
  • شاعر مزدور
  • ساختمانها
  • ادبیات تطبیقی
  • بوستان
  • تازیانه بهرام
  • سماع
  • سعدی شیرازی
  • خلاصه 7 رمان ایرانی
  • گله یار دل آزار
  • پرند پروین
  • راه بهشت
  • سبک عراقی
  • نامه ی شمس ثبریزی
  • یعنی شاعرم
  • رودکی
  • ۱٠ بهمن ۱۳۸٦
  • ۱ بهمن ۱۳۸٦
  • ٢۸ دی ۱۳۸٦
  • ۱٩ دی ۱۳۸٦
  • ۳ دی ۱۳۸٦
کلمات کلیدی مطالب
     
آرشیو وبلاگ
  • عناوین مطالب
  • اردیبهشت ٩٠
  • اسفند ۸٩
  • دی ۸٩
  • آبان ۸٩
  • شهریور ۸٩
  • تیر ۸٩
  • خرداد ۸٩
  • فروردین ۸٩
  • بهمن ۸۸
  • مهر ۸۸
  • شهریور ۸۸
  • امرداد ۸۸
  • فروردین ۸۸
  • بهمن ۸٧
  • امرداد ۸٧
  • تیر ۸٧
  • اردیبهشت ۸٧
  • فروردین ۸٧
  • اسفند ۸٦
  • بهمن ۸٦
  • دی ۸٦
  • آذر ۸٦
  • آبان ۸٦
  • مهر ۸٦
  • شهریور ۸٦
  • امرداد ۸٦
دوستان من
     
کدهای اضافی کاربر


دانشجوی ادبیات پارسی
دانشگاه آزاد كرج
زیر شلواری
نویسنده: مجتبی اسکندری پاشا - ٢۱ اردیبهشت ۱۳٩٠

شعر بسیار زیبای زیر شلواری

سروده استاد گرانقدر رحیم رسولی

یادش بخیر آن روزها با زیرشلواری

می رفت آدم هر کجا با زیرشلواری

از بوق سگ تا چله گربه همه بودند

دنبال یک لقمه غذا با زیرشلواری

بودند دائم پیش هم اما نمی کردند

یک لحظه دست از پا خطا با زیرشلواری

حتی به بستر نیز می رفتند البته

خانم جدا آقا جدا با زیرشلواری

بابای من الله اکبر را که می گفتند

می رفت مسجد بی ریا با زیرشلواری

در خانه پیش بچه ها شلوار می پوشید

می رفت بیرون ناقلا با زیرشلواری

روی شکم می بست اول ها ولی الان

سر می خورد از پای بابا زیرشلواری

گویند باباطاهر عریان شبی در خواب

در کوچه دید ابلیس را با زیرشلواری

یک لحظه مانند گذشته غیرتش گل کرد

"شبگردی آن هم بی حیا با زیرشلواری"

آنوقت حرفی زد که شیطان با کنایه گفت

بی زیر شلواری و یا با زیرشلواری

مرد حسابی زیرشلواری اگر بد بود

"آدم" چرا شد آشنا با زیرشلواری

دیگر گذشت آن دوره که از ترس می کردند

در خانه هم مردم شنا با زیرشلواری

الان که دیگر گورخر حتی بلانسبت

شد قاطی جنس دو پا با زیرشلواری

بد نیست گاهی ول شود آدم همینطوری

توی خیابان منتها با زیرشلواری

این هم خودش یک نوع نافرمانی ملی است

از هر سه تا آدم دو تا با زیرشلواری

اجرای زنده روی سن با زیرپیراهن

تنظیم تصویر و صدا با زیرشلواری

آزادی مردی زبانم لال زندانی

یا مرگ بیماری رها با زیرشلواری

معلوم شد الان... چرا در عالم بالا

دیشب قدم میزد خدا با زیرشلواری

حل شد تمام مشکل مردم فقط مانده

این مشکل ما و شما با زیرشلواری

تازه تو که اصلا همین را هم نپوشیدی

ایراد می گیری به ما با زیرشلواری

ما را بگو که سالهای سال می کردیم

برعده ای لخت اقتدا با زیرشلواری

و فکر می کردیم لابد جنسشان جور است

با ریش و تسبیح و عبا با زیرشلواری

...

شیطان سپس ساکت شد اما شیخ از نو گفت

این وقت شب حالا کجا با زیرشلواری

 

............................

منبع: وبلاگ اختصاصی استاد رسولی

http://toofunny.persianblog.ir/

نظرات ()



تبریک سال 90
نویسنده: مجتبی اسکندری پاشا - ٢٥ اسفند ۱۳۸٩
تبریک سال نو

 

 

نوروز مژده طبیعت است به گیتی و فروردین رستاخیز آفرینش است و شکوه خلقت  ، هدیه ای که میراث ارزشمند نیاکان فرهنگ پرور ماست . . .

باشد که در این ترنم دل انگیز روزگار هستی و در آستانه شکفتن ترانه سبز الهی و تولد دوباره عالم هستی، حلاوت این موسم شادابی در سایه سار الطاف و ارحام حضرت حق، در کام دوستان و یاران باوفایی که در آستانه سال نو آرزوهای زیبا و رنگین برای یکدیگر طلب می کنند، جاویدان گردد.

با آرزوی سلامتی ، بهروزی و سرافرازی برای شما عزیزان و خانواده محترمتان صمیمانه ترین تحیّات نوروزی را در طلیعه بهار نویدبخش  تقدیم می نمایم...

نظرات ()



به مناسبت تولد استان البرز
نویسنده: مجتبی اسکندری پاشا - ۱۱ دی ۱۳۸٩

ضمن عرض تبریک به مناسبت تولد استان البرز تاریخچه مختصری از این منطقه برای علاقمندان درج می شود...

معرفی اجمالی کرج و فهرست آثار تاریخی – فرهنگی آن

پیشینه تاریخی
کرج که هم اکنون قسمت قابل توجهی از فشار جمعیت و کم آبی تهران را تحمل می کند، از دوران پیش از تاریخ و باستان نیز سرزمینی پرجاذبه و مرکز آب و آبادانی بوده است. استعدادهای طبیعی و منابع آبی فراوان سلسله جبال البرز، همچنین خاک حاصلخیز دامنه های البرز و دشت منتهی به آن برای اجتماعات بشری مناسب بوده است و دلیل آن آثار باستانی ارزشمندی است که در گوشه و کنار این جلگه وسیع و در حاشیه راههای ارتباطی کهن قابل مشاهده است. تپه های آق تپه، مراد تپه و تپه مردآباد، قلعه های تاریخی تنگ گسیل و شهرستانک و آثار دوران اسلامی همچون برج میدانک مغولی، پل و کاروانسرای صفوی، کاخ های قاجاری و کاخهای رضا شاهی و محمدرضا شاهی حکایت از استمرار استقرارهای پی در پی در این منطقه دارد.
اطلاعات موجود حاکی است که کرج مدتی جزء مازندران و زمانی قسمتی از ری بوده است و گاهی از روستاهای طالقان یا شهرستانک محسوب می شده است. تا پیش از حمله مغول رفت و آمد کاروانها بیشتر از راهی بوده که از طریق سگزآباد و شهریار به ری می رفته. از این دوره به بعد راه قزوین – کرج – ری به قبلی ترجیح داده شده است ولی اهمیت کرج در دوره صفوی به دلیل قرار گرفتن بر سر راه قزوین به تهران و تبریز بیشتر شده و کاروانسراها، پلها و قلعه های ایجاد شده در حاشیه این جاده به آن هویت بخشیده است.
از مورخین معتبری که از کرج یاد کرده، مقدسی است. وی در قرن چهارم هجری قمری از کرج به عنوان یکی از قرای ری نام برده است.
در اوایل قرن هفتم هجری قمری یاقوت حموی نیز کرج را تابع ری دانسته است.
حمدالله مستوفی در قرن هشتم هجری قمری کن و کرج را از ولایات تابع طالقان برشمرده و در ذکر رودخانه های عراق عجم از کوهرود نام می برد که ویژگی های آن به طور دقیق قابل تطبیق بر روی رودخانه کرج است.
در قرون میانه اسلام و پس از آن به ویژه در عهد آخرین پادشاهان صفوی که تهران مقر حکومتی دربار می شود، مسیر قزوین – کرج – تهران مورد توجه قرار می گیرد و به احتمال فراوان کاروانسرای صفوی کرج قابل انتساب به همین دوره است.
باشکوهترین دوره تاریخی، دوره قاجاریه به ویژه عصر فتحعلی شاه و ناصرالدین شاه بوده است. در این دوره کرج به علت همجواری با پایتخت و قرار گرفتن بر سر راه ارتباطی سلطانیه و تبریز مورد توجه سلیمان میرزا نیز بوده است. مجموعه سلیمانیه کرج به این مقطع زمانی تعلق دارد. در همین دوران سپاهیان زیادی از منطقه عبور کرده و یادداشتهایی از خود بر جای نهاده اند که برای دسترسی به اطلاعات جامع تر می توان به سفرنامه ها مراجعه کرد.
در جزوه ای که تحت عنوان "شناسنامه شهرستان کرج" توسط فرمانداری این شهرستان تهیه شده در مورد وجه تسمیه نام کرج چنین آمده است:
کرج از کلمه کراج به معنی بانگ و فریاد است. زیرا در تپه آتشگاه و کوههای کلاک و قلعه دختر شهرستانک و بز قلعه اشتهارد در ایام تابستان برای خبر رساندن و دیده بانی آتش افروزی می شد و در موقع جنگ بدینوسیله از هجوم دشمنان با خبر می شدند، در آن روزگار ممکن است، نام کرج، کراج بوده است.
در فرهنگ نفیسی کرج به معنی گوی، گریبان، چاک و شکاف آمده و آن
رودخانه ایست که در کوههای شمال غربی ری جاری می شد و بلوک شهریار و ساوجبلاغ را مشروب می سازد و نام دهی است در کنار این رودخانه که پادشاهان قاجار در آنجا بناها و قصرهای عالیه برپا نموده اند. همچنین در کتب مختلف آمده، لفظ کرج از کلمه کرژ به معنی کوهپایه است.
در مورد پیشینه تاریخی شهرستان کرج منابع مکتوب بسیار محدود است. برای پی بردن به تاریخ و گذشته آن و جبران این محدودیت، لازم است ابتدا آثار مادی و میراث های فرهنگی منطقه را جستجو کنیم و پس از دسترسی به مواد فرهنگی، آنها را شناسایی و معرفی نماییم تا بتوانیم راهگشای پژوهشگران و باستان شناسانی باشیم که علاقه به تحقیقات گسترده تر در این محدوده از خاک ایران دارند و مایلند با شناساندن فرهنگ و تمدن این سرزمین زوایای تاریک آن را روشن نمایند.
بررسیهای باستان شناسی آثار فرهنگی – تاریخی و پژوهشها و مطالعات بعدی آن در هر مکانی کمک قابل توجهی به شناخت تاریخ، فرهنگ، آداب و رسوم، سنتها، مردم شناسی، جامعه شناسی و... می کند و بررسی حوزه فرمانداری کرج نیز به همین منظور انجام شده است.

موقعیت و تقسیمات کشوری
کرج با 2452 کیلومتر مربع وسعت در 35 کیلومتری غرب تهران و در دامنه جنوبی رشته کوههای البرز قرار گرفته است. این شهرستان از شمال به استان مازندران، از جنوب به شهرستان شهریار و استان مرکزی، از غرب به شهرستان ساوجبلاغ و قزوین و از شرق به تهران و شمیرانات محدود است.
جلگه پهناور کرج با ارتفاع متوسط 1320 متر از سطح دریا در مسیر راه ارتباطی وسایط نقلیه حامل کالاهای وارداتی و صادراتی از مرز ترکیه و آذربایجان و به مقصد تهران و بالعکس است.
کوههای رفیع و پر ابهت البرز استان مازندران و کرج را از هم جدا کرده است. دهستان کرج در میان دره های پرپیچ وخم البرز و در اطراف جاده چالوس قرار دارند. از تونل کندوان تا روستای مراد تپه در غرب اشتهارد، حوزه فرمانداری کرج را تشکیل می دهد.
حوزه فرمانداری کرج در سال 1337 برای جمعیتی در حدود 35 هزار نفر و با وسعتی در حدود 5830 کیلومتر مربع تاُسیس شد. این شهرستان تا سال 1369 دارای چند بخش شامل: مرکزی، شهریار، رباط کریم و طالقان و اشتهارد بود، ولی پس از تبدیل بخشهای شهریار و رباط کریم و ساوجبلاغ به شهرستان چهار بخش از آن متنزع گردید و در حال حاضر شامل دو بخش مرکزی و اشتهارد و هفت دهستان است.
بخش مرکزی با 6 دهستان به نامهای: نسا، آسارا، آدران، کمال آباد، گرمدره و محمدآباد از تونل کندوان تا احمدآباد (مردآباد) را شامل می شود.
بخش اشتهارد که از احمدآباد تا مرادتپه ادامه دارد، تنها یک دهستان به نام پلنگ آباد (رحمانیه) دارد.

آثار فرهنگی – تاریخی
در حوزه فرمانداری کرج بیش از 100 اثر با ارزش فرهنگی – تاریخی و هنری شناسایی شده و در گزارش بررسی و شناسایی این منطقه درج گردیده که در این مقاله به شرحی کوتاه درباره دهستان پرداخته می شود.

آثار فرهنگی- تاریخی دهستان های نسا، آسارا و آدران
دهستان های نسا، آسارا و آردران در منطقه ای کوهستانی قرار داشته و آبادیهای آنها در دره های پرشیب و یا بر حاشیه مرتفع کوهها ایجاد شده است.ولی آبادی آدران نسبت به نسا و آسارا وسیع تر و بیشتر است و زمینهای کشاورزی و باغات میوه
فراوان ترند به همین دلیل از دیرباز در این منطقه کشاورزی رونق بیشتری داشته و در نتیجه سکونت در روستاها مداوم و دایمی است.

آثار فرهنگی – تاریخی دهستانهای کمال آباد، گرمدره، محمدآباد و شهر کرج
در این محدوده از حوزه فرمانداری کرج آثار ارزشمند و قابل توجهی وجود دارد که خوشبختانه تعدادی از آنها توسط کارشناسان میراث فرهنگی استان تهران و کرج معرفی شده و تعدادی نیز در حال مرمت و استحکام بخشی هستند. در این میان دو حمام قدیمی واقع در روستاهای هلجرد و بیلقان در عین سلامت و اهمیت، کمتر مورد توجه قرار گرفته اند.

جمعیت و ترکیب آن در شهر کرج :

  جمعیت شهرستان کرج بر اساس آخرین سر شماری نفوس  و  مسکن در سال 75 ، 161,116,1  نفر بوده و جمعیت شهر کرج با توجه به نرخ رشد 42/1  در  سال 83 بالغ بر 000/250/1 نفر می باشد. شهر کرج به دلیل برخورداری از  زیرساختارهای نسبتآ قوی در زمینه های رفاهی  و  عمرانی و قرار گرفتن  واحدهای  تولیدی و صنعتی کوچک و بزرگ در جوار آن علاوه بر جذب سرریز جمعیت پایتخت ، پذیرای جمعیت قابل توجهی اعم ازروستایی و  شهری از تمام نقاط کشور که جویای شغل و سکونت در یک جغرافیای نسبتآ ایده آل از حیث آب  و  هوایی هستند ، بوده و همین امر سبب رشد سریع جمعیت و متعاقب آن احداث  شهرکهای  اقماری در اطراف آن گردیده که متأسفانه این روند بدون برنامه ریزی  و  آمادگی از یک طرف باعث رشد روز  افزون مساحت  و  تراکم جمعیتی خارج از ظرفیت شده و از سوی دیگر باعث تبدیل آن به یکی از کلان شهرهای کشور که از  کمبود تسهیلات و امکانات رنج می برد شده است. به نظر می رسد در این برهه به منظور پاسخگویی و حل مسائل و معضلات شهری در کرج بایستی تمامی مسئول محلی  و منطقه ای با احساس  مسئولیتی هر چه بیشتر نسبت به فردا  و عزمی راسخ با برنامه ریزی و تدوین طرحها و پروژه های اساسی زمینه توسعه مورد نیاز شهر کرج را طی برنامه های میان مدت یا کوتاه مدت فراهم نمایند.

پیشینه تاریخی کرج :

  کرج از اصطلاح  کراج گرفته شده و کراج به معنی آتش روشن کردن جهت خبررسانی بوده، از نقاطی که در منطقه کرج آثار و نشانه هایی را در این خصوص در خود جای داده است ، مراد تپه و قلعه شهرستانک   می باشد. به نظر می رسد در آن زمانها مردم با مشاهده روشن شدن آتش در این نقاط از وقوع رویدادهای مهم مطلع میشدند. درگذشته کرج بعنوان یک روستای خوش آب و هوای ییللاقی و برخوردارازجذابیتهای طبیعی بکرو زیبا شهرت و اعتبار خاصی داشته و شاید در باور کسی نگنجد که همین کرج و حومه آن یک پیشینه باستانی  و تاریخی پربار و ارزشمند را در  خود نهفته که درهمین ارتباط باتوجه به مطالعات تاریخی و کاوشهای باستانی صورت گرفته، آثار و آبینه ی بدست آمده که نشان می دهددرعهدباستان و در دوره هخامنشیا ن ، ساسانیان واشکانیان در منطقه کرج تمدن پیشرفته ای وجود داشته که از جمله آنها میتوان به آثاری همچون پرستشگاه ناحید، قلعه دختر، تخت رستم، تخت کیکاوس، تخت سلیمان و قلعه کیقباد اشاره نمود.  در خصوص وجود تاریخ و تمدن بشری در منطقه کرج همین بس که خشتی که بعنوان نمادی از تمدن و فرهنگ کهن شرق توسط ریاست محترم جمهوری اسلامی  به آقای کوفی عنان ریاست سازمان ملل متحد به مناسبت سال گفتگوی تمدنها اهدا گردید ، متعلق به بازمانده سکونتگاه های روستای دوران باستانی تپه ازبکی واقع در غرب کرج   می باشد.دیگر ابنیه های موجود در نقاط مختلف کرج بیانگر این است که بعد ازظهور اسلام و رواج آن درایران نیز کرج به دلیل برخورداری ازموقعیتهای خاص آب و هوایی و قرار گرفتن در مسیرهای ارتباطی شمال و جنوب همواره مورد توجه خلفا ، امیران و پادشاهان وقت بود و همین امر سبب رونق و شهرت هر چه بیشتر آن بوده است ، وجودامامزاده های متعدد ، آثار کارونسراهایی نظیر کاروانسرای شاه عباسی و کاروانسرای سنگی واقع در مسیر  کرج - تهران گواهی بر این ادعا است.                                              

زبان و گویش کرجی :

  زبان  و  گویش اصیل مردم کرج به علت قرابت و نزدیکی با خط شمال کشور شبیه و نزدیک به لهجه  و  گویش گیلکی می باشد. از محله های قدیمی کرج که دارای ساکنین اصیل و  بومی می باشند عبارتند از   محله های مصباح ، حاجی آباد ، جواد آباد ، آسیاب برجی ، حصارک ، میانجاده حصار و سرحدآباد. درکرج امروزمتأسفانه به دلیل ساکن شدن مردم از اقصانقاط کشورفرهنگ و آداب و رسوم خاصی و یکپارچه ای را نمی توان تصور نمود و روابط اجتماعی و فرهنگی بجز درمحلهای قدیمی ذکرشده دستخوش تحولات عمیقی شده لذا نگاه کلی به چهره و سیمای شهر کرج حاکی از این است که شهر کرج فاقد هویت شهرهای با جمعیت مشابه که به تدریج در طول تاریخ رشد کرده اند می باشد.

......................................

نظرات ()



شقایق
نویسنده: مجتبی اسکندری پاشا - ٢۳ آبان ۱۳۸٩

رازعشق شقایق
 

Iran Eshgh Group !
 
 
شقایق گفت  با خنده ؛ نه تب دارم ، نه بیمارم
اگر سرخم چنان آتش ، حدیث دیگری دارم 
گلی بودم به صحرایی ، نه با این رنگ و زیبایی
نبودم آن زمان هرگز ، نشان عشق و شیدایی

 
Iran Eshgh Group !
 
یکی از روزهایی ، که زمین تب دار و سوزان بود
و صحرا در عطش می سوخت ، تمام غنچه ها تشنه
و من بی تاب و خشکیده ، تنم در آتشی می سوخت
ز ره آمد یکی خسته ، به پایش خار بنشسته

 

 

 
Iran Eshgh Group !
 
و عشق از چهره اش پیدای پیدا بود
ز آنچه زیر لب می گفت : شنیدم ، سخت شیدا بود
نمی دانم چه بیماری به جان دلبرش
افتاده بود ، اما طبیبان گفته بودندش
 

 

 
Iran Eshgh Group !
 
اگر یک شاخه گل آرد ، ازآن نوعی که من بودم
بگیرند ریشه اش را ، بسوزانند
شود مرهم برای دلبرش ، آندم شفا یابد
چنانچه با خودش می گفت ، بسی کوه و بیابان را

Iran Eshgh Group !
 
بسی صحرای سوزان را ، به دنبال گلش بوده
و یک دم هم نیاسوده ، که افتاد چشم او ناگه به روی من
بدون لحظه ای تردید ، شتابان شد به سوی من

Iran Eshgh Group !
 
به آسانی مرا با ریشه از خاکم جدا کرد و
به ره افتاد و او می رفت ، و من در دست او بودم
و او هرلحظه سر را رو به بالاها
شکر می کرد ، پس از چندی

 

 

 
Iran Eshgh Group !
 
هوا چون کوره آتش ، زمین می سوخت
و دیگر داشت در دستش تمام ریشه ام می سوخت
به لب هایی که تاول داشت گفت : چه باید کرد؟
 
Iran Eshgh Group !
 
در این صحرا که آبی نیست
به جانم ، هیچ تابی نیست
اگر گل ریشه اش سوزد که وای بر من
برای دلبرم ، هرگز دوایی نیست

40.gif40.gif40.gif
 
واز این گل که جایی نیست ، خودش هم تشنه بود اما
نمی فهمید حالش را ، چنان می رفت و
من در دست او بودم ، و حالا من تمام هست او بودم

 

 

 
Iran Eshgh Group !
 
دلم می سوخت ، اما راه پایان کو ؟
نه حتی آب ، نسیمی در بیابان کو ؟

 

 

 
Iran Eshgh Group !
 
و دیگر داشت در دستش تمام جان من می سوخت
که ناگه روی زانوهای خود خم شد ، دگر از صبر او کم شد
دلش لبریز ماتم شد ، کمی اندیشه کرد ، آنگه
 

 

 
Iran Eshgh Group !
 
مرا در گوشه ای از آن بیابان کاشت
نشست و سینه را با سنگ خارایی
زهم بشکافت ، زهم بشکافت
 
Iran Eshgh Group !
 
اما ! آه صدای قلب او گویی جهان را زیرو رو می کرد
زمین و آسمان را پشت و رو می کرد
و هر چیزی که هرجا بود ، با غم رو به رو می کرد
 

 

 
Iran Eshgh Group !
 
نمی دانم چه می گویم ؟ به جای آب ، خونش را
به من می داد و بر لب های او فریاد
بمان ای گل ، که تو تاج سرم هستی
دوای دلبرم هستی ، بمان ای گل

 

 

 
Iran Eshgh Group !
 
و من ماندم نشان عشق و شیدایی
و با این رنگ و زیبایی
و نام من شقایق شد
گل همیشه عاشق شد
 

 

 
Iran Eshgh Group !
نظرات ()



غزلی بسیار زیبا از حضرت مولانا
نویسنده: مجتبی اسکندری پاشا - ٢۳ آبان ۱۳۸٩

صبحدم گشتم چنان از باده انوار مست/  کافتاب اسا فتادم بر درو دیوار مست

 

 

                                        مولانا جلال الدین رومی

 

جبرییل آمد براق آورد گفتا : برنشین /  جام بردستند بهرت منتظر بسیار مست

 

بر نشستم برد بر چرخم براق برق سیر/ دیدم آنجا قطب را با کوکب سیار مست

 

در گشادند آسمان را و به پیشم آمدند/( ابشرو )گویان ملایک جمله از دیدار مست

 

از سپهر چارمین روح الله آمد پیش من/ ساغر خورشید بر کف از می انوار مست

 

گفتم ای چون تو هزاران در خمار جام عشق /کی شود مخمور جز در خانه خمار مست

 

دست او بگرفتم و با خود به بالا بردمش/  برگذشتیم از سواد عرصه اغیار مست

 

بحر ظلمت ماند از پس بحر نور آمد به پیش/عقل گفتا بگذر از این تا رسی در یار مست

 

بر لب دریای اعظم کشتی ای دیدم در او / احمد مرسل به حال و حیدر کرار مست

 

دست من بگرفت حیدر اندر آن کشتی نشاند / بگذرانیدم از آن دریای گوهر بار مست

 

از مقام (قاب قوسین ام) به (اوادنی) کشید /گفتم آنجا راز را با ساقی ابرار مست

 

باده از دست خدا نوشیدم و بوسیدمش / آستین افشان گرفتم دامن دلدار مست

 

گفتم اکنون باز میداری در این محفل مرا / یا مرا گویی برو در عرصه بازار مست

 

گفت نی نی ساربان ما تویی ای شمس دین/ رو مهار اشتران گیر و بکش قطار مست

نظرات ()



علم عروض
نویسنده: مجتبی اسکندری پاشا - ٩ شهریور ۱۳۸٩

 

                                            تاریخچة عروض

 عروض ، بر وزن فعول کلمه ای است که بمعنی مفعول بکار میرود و معروض علیه شعر است. یعنی شعر بر آن عرضه میشود تا موزون از نا موزون باز شناخته شود.

به دیگر سخن، عروض دانشی است که شعر را بر آن عرضه میکنند، تا کلام آهنگین از سخن بی آهنگ تفریق شود.

در مورد تاریخچة عروض آخرین نظر اینست که (العروض) لقب شهر مکه است و چون خلیل بن احمد این علم را در شهر مکه وضع کرد، آن را به این نام خواند.

واضع علم عروض دانشمندی از اهالی بصره بنام خلیل بن احمد بصری است. این دانشمند در حدود سال 100 هجری در بصره متولد گردیده و تاریخ وفاتش را نیز بین سالهای 170 / 175 هجری نوشته اند.همه مورخان و کسانیکه در بارة چگونگی وضع علم عروض گفتگو کرده اند اتفاق نظر دارند که قبل از خلیل بن احمد هیچکس قواعدی برای اوزان شعر نمیدانسته، به این سبب وضع دانش عروض را وسیلة خلیل بن احمد نوعی الهام دانسته اند.

گفته اند که خلیل بن احمد مردی عبادت پیشه و زاهد بود. به زیارت خانة کعبه رفت و دعا کرد که خداوند علمی به او بخشد که که قبل از او به هیچ انسانی نداده باشد. چون از حج باز آمد ، دعایش مستجاب گردید و خداوند سبحان علم عروض را به او الهام کرد. در هیچ یک کتب تاریخ و لغت هم کسی در ابتکار خلیل بن احمد ، در ابداع دانش عروض شک و تردید نکرده است. بعد از خلیل بن احمد دانشمندان دیگر نیز به پیشرفت علم عروض کمک شایانی کرده اند، در قرن چهارم هجری قمری ابوالعلا شوشتری ، در قرن پنجم ابوالحسن بهرامی ، بزرجمهر قاینی، منشوری سمرقندی در اواخر قرن پنجم و اوایل قرن ششم نیز امام حسن قطان مروزی به توسعه علم عروض  پرداختند و در قرن هفتم شمس قیس رازی به نگارش کتاب ارزنده ای (المعجم فی معاییراشعارالعجم) پرداخت که مهمترین حرکت در جهت اعتلای دانش عروض را موجب گردید. در قرن هفتم دانشمندی بنام خواجه نصیرالدین طوسی کتاب بسیار ارزشمند (معیارالاشعار) را در چگونگی علم عروض به رشتة تحریر درآورد. در قرن هشتم کتاب (الکافیه) از محمود بن عمر نجاتی نیشاپوری در قرن نهم رساله ای عروض توسط مولانا نورالدین عبدالرحمن جامی نگاشته شد و در قرن دهم فیضی دکنی کتاب عروض و قافیه را برشتة تحریر درآورد و در قرن سیزدهم رسالة عروضیه را ادیب و سیاستمدار دورة قاجاریه میرزا ابوالقاسم مقام فراهانی نگاشت و در قرن چهارده میرزا محمد نصیر حسینی ملقب به میرزا آقا کتاب (بحورالا لحان) را نگاشت و همچنین در دوران اخیر فرزانة ادیب روانشاد دکتر پرویز ناتل خانلری کاری بس ارزنده در پایه گذاری عروض علمی را موجب گردید، و بحق در دگرگونی مباحث عروضی کاری سنگین و پر ارج انجام دادند. اساتید و محققان بزرگواری هم دراین رمینه کوشش هایی را متحمل شده اند تا دانش عروض هرچه بیشتر به صورتی علمی عرضه گردد که میتوان از بزرگوارانی چون محمد امین ادیب طوسی، مسعود فرزاد، تقی وحیدیان کامیار، خسرو فرشیدورد، سیروس شمیسا و ابوالحسن نجفی نام برد.

 

                                          وزن

 ما از خواندن اشعار گوناگون که جان و روان آدمی را نوازش میدهد و اندیشه و تخیل ما را اوج می بخشد، احساس لذت میکنیم و در بوجود آمدن این حالت، دو عامل موثر وجود دارد: یکی عامل(تخیل) و عامل دیگر، آهنگ و یا وزن میباشد. وزن به شعر زیبایی بخشیده، آنرا شورانگیز میسازد. پس موسیقی و آهنگی که در اشعار وجود دارد(وزن) نامیده میشود.

بنابراین میتوان گفت که: وزن، نظم و تناسب ویژه ای است در اصوات شعر. اگر شعری فاقد وزن باشد زیبایی و شور انگیزی خود را از دست میدهد. به اشعار موزون زیر توجه کنید:

              هرکسی از ظن خود شد یار من .. از درون من نجست اسرار من

               فـــــاعلاتن فـــــاعلاتن فــــاعلن .. فــــاعلاتن فـــاعلاتن فــــاعلن

 

                      تــوانا بود هـــرکه دانا بود .. ز دانش دل پیر بـــرنا بود

                      فعولن فعولن فعولن فَعَل .. فعولن فعولن فعولن فَعَل

 

هر مصراع دو بیت یاد شده از یک مجموعة آهنگین تشکیل گردیده است و موزون و شور انگیز بودن آن را احساس میکنیم. حال اگر وزن بیت اول را برهم بزنیم درخواهیم یافت که تا چه اندازه از زیبایی و تاثیر آن در فکر و اندیشه خواننده کاسته میگردد و شورانگیزیش را از دست میدهد: هرکسی از ظن خود شد یار من .. از درون من اسرار مرا نجست

 

این اهنگ و موسیقی را که در شعر به گونة خاص جلوه گری میکند در اصطلاح عروض (وزن) و (بحر) می نامند. البته باید بدانیم که بحر واحد بزرگتر و گسترده تر از وزن است و امکان دارد اوزانی که در ارکان شباهت های که در آنها وجود دارد در محدودة یک بحر قرار گیرند. بطور مثال از بحر هَزَج سالم که از اجتماع چهار یا سه یا دوبار (مفاعیلن) تشکیل میگردد، اوزان دیگری هم حاصل میشود که جز همان بحر بحساب می آیند.

 

                 مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن  ......بحر هزج مثمّن سالم

                 مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن   .................بحر هزج مسّدس سالم

                 مفاعیلن مفاعیل   ...............................بحر هزج مربّع سالم

 

اوزان دیگری به شرح زیر از بحر هزج جدا میگردند:

 

                مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن فعولن ..... بحر هزج مثمّن محذوف

                مفاعیلن مفاعیلن فعولن   ................بحر هزج مسّدس محذوف

                مفاعیلُ مفاعیلُ مفاعیلُ فَعُولُن  ........ بحر هزج مثمّن مکفوف محدوف

                مفعولُ مفاعیلُ II   مفعولُ مفاعیلُ  ... بحر هزج اَخرب

 

و موارد دیگر ازاین قبیل: هروزنی از هماهنگی اجزایی پدید می آید چنان که وزن بیت:

هر کسی از ظن خو شد یار من ... از درون من نجست اسرار من   (مولانا)

 

از تکرار اجتماع دو بار (فاعلاتن) و یکبار (فاعلن) تشکیل گردیده و وزن بیت:

توانا بود هرکه دانا بود ... ز دانش دل پیر برنا بود

 

از تکرار اجتماع سه بار (فعولن) و یکبار (فَعَل) پدیدار گردیده است.

پس با توجه به آنچه گفته شد عروض، دانشی است که قواعد تعین اوزان شعر (تقطیع) را بما می آموزد.

                                                         انواع وزن

 در اشعار سنتی هر زبان ، تساوی و تعداد هجای هر مصراع در وزن شعر دخالت دارد. علاوه بر این عامل مشترک، وزن شعر هر زبان مبتنی بر عوامی خاص دیگری نیز هست که در زیر به بیان آن می پردازیم:

1 / وزن عددی: که مبتنی بر تساوی تعداد هجاهای هر مصراع است. وزن اشعار ایتالیایی، فرانسوی و اسپانوی از این گونه است.

2 / وزن تکیه ای : که مبتنی بر تکیه ای است که بر هر هجاها واقع میشود. وزن اشعار انگلیسی و آلمانی از این گونه است.

3 / وزن کمّی : مبتنی بر کمیت، یعنی کوتاه و بلندی هجا هاست. وزن شعر فارسی، عربی، سنسکریت و یونان باستان چنین است.

4 / وزن نواختی : بر حسب زیری و بمی هجا ها مشخص میشود. وزن شعر چینی و ویتنامی از این دست است.

 

                                         نکاتی دربارة وزن

 وزن نظم و آهنگی است که از توالی هجاها پدیدار میگردد و یا از اجتماع (تکرار) ارکان (پایه ها) مختلف اوزان گوناگونی بوجود می آید. واحد وزن در شعر فارسی، مصراع است.

هر وزن از اجتماع دو یا سه یا چهار رکن  در هر مصراع حاصل میگردد. بنابراین کوتاه ترین مصراع (دو رکن) و بلند ترین مصراع (چهار رکن) دارد. اوزان به دو صورت حاصل میشوند: متفق الارکان و متناوب الارکان. بنابرین اگر رکنی در یک مصراع دو یا سه یا چهار بار تکرار شود، وزن حاصل متفق الارکان است.اما اگر ارکان یک در میان تکرار شوند، متناوب الارکان نامیده میشود.

 

                                           مربّع ، مسدّس، مثمّن

 هر بیت که از اجتماع چهار رکن حاصل میگردد(هرمصراع دو رکن) مربّع نامیده میشود. هر بیت که از اجتماع شش رکن حاصل میگردد (هر مصراع سه رکن) مسدّس نامیده میشود. هر بیت که از اجتماع هشت رکن حاصل میگردد (هر مصراع ژهار رکن) مثمّن نامیده میشود. مثال:

 

در رفتن جان از بدن گویند هر نوعی سـخن .. من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم میرود

مستفعلن مستفعلن مستفعلن مستفعلن  ..  مستفعلن  مستفعلن  مستفعلن  مستفعلن

      1           2             3             4              5              6            7           8 (سعدی)

هر مصراع بیت از اجتماع چهار رکن مستفعلن ترکیب شده،بیت از هشت مستفعلن حاصل شده است، لذا مثمّن (هشت تایی) سالم نام دارد.

 

یارب تو داری از دل مــــا آگهـــی .. از لطف ما را وارهان زین گمرهی

مستفعلن مستفعلن مستفعلن  .. مستفعلن مستفعلن مستفعلن

      1           2            3                4            5            6

این بیت از تکرار شش رکن مستفعلن حاصل شده است، لذا مسدّس ( شش تایی) سالم نام دارد.

 

ای بهتر از هــر داوری .. بگـشای کارم را دری

مستفعلن مستفعلن .. مستفعلن مستفعلن 

    1             2                     3           4

این بیت از تکرار چهار مستفعلن تشکیل شده و لذا مربّع (جهار تایی) سالم است.

 

                              متفق الارکان  و متناوب الارکان

 اوزان اشعار به دو طریق حاصل میشوند: متفق الارکان (ب ب ب ب) و متناوب الارکان (الف ج الف ج) . اگر وزنی از تکرار رکنی حاصل شود، متفق الارکان است و اگر ارکان یک در میان تکرار شوند، متناوب الارکان نامیده میشود.

 

متفق الارکان :

 امروز خندانیم و خوش کان بخت خندان میرسد .. سلطان سلطانان ما از سوی میدان میرسد

مستفعلن  مستفعلن  مستفعلن  مستفعلن      مستفعلن مستفعلن مستفعلن مستفعلن

    ب             ب             ب            ب                ب           ب           ب         ب (مولانا)

متفق الارکان ب ب ب ب=   _ _ _ _

 

می بهشت ننوشم ز دست ساقی رضوان .. مرا به باده چه حاجت که مست روی تو باشم

مــــفاعلن فــعلاتن مــــفاعلن فــــعلاتن  .. مــــفاعلن فــــــعلاتن مـــــفاعلن فـعلاتن (سعدی)

متنا وب الارکان  الف ج الف ج o v o v = 

 

یار گرفته ام بسی، چون ندیده ام کسی .. شمع چنین نیامدست، از در هیچ مجلسی

مــــفتعلن مــفاعلن مــــفتعلن مــفاعلن  .. مـــــفتعلن مـفاعلن مـــــفتعلن مـــــفاعلن

     الف          ج         الف          ج             الف           ج          الف          ج

 

اوزان اشعار فارسی ( بحور شعر فارسی)

 در عروض قدیم ، برای اوزان اشعار نامهایی قرار داده بودند. فی المثل اوزان بناشده از مفاعیلن را (بحر هَزَج) و اوزان مبتنی بر فاعلاتن را ( بحر رَمَل) و اوزان بنا شده از مستفعلن را (بحر رَجَز) می نامیدند. بحر واحدی گسترده تر و پر دامنه دار تر از وزن می باشد و مجموعه ای اوزانی را که در ارکان شباهت هایی دارند، بحر مینامند.

                      

                                 

                                              مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن

 

                              بحر هَزَج    لا ـ ـ ـ / لا ـ ـ‌‌ ـ / لا ـ ـ ـ / لا ـ ـ ـ

 

این بحر از تکرار رکن مفاعیلن (لا ـ ـ ـ) بنا میگردد. وزنی را که از توالی 8 رکن مفاعیلن (لا ـ ـ ـ) در یک بیت فراهم میشود هَزَج مثمّن سالم می نامند.

مرا مهر سیه چشمان زسر بیرون نخواهد شد  ..  قضای آسمان است این و دیگرگون نخواهد شد(حافظ)

 

     مـــ|ـــرا |مهـــ|ــــــر|س|ــــیه|چشــ|ــــمان| ز |سر| بیــ|ـــرون|نـــ|ـخا|هد| شد

      لا | ـــ  |  ـــ  | لا   | لا | ـــ  |  ــــ  | ــــ    | لا| ـــ | ـــ | ـــ    | لا| ـــ|ـــ | ـــ

 

     قـ|ـضا |ی | آ | سـ|ــــما | نســ | تیـــ | نُ |  دیـــ|ـــگر | گو ن|نــــ|ـــخا| هد|شد

     لا| ـــ  |لا |ـــ| لا  | ــــ   |  ــــ  |  ــــ | لا |  ــــ  | ــــ  | ــــ   | لا | ــــ | ــــ|ــــ

     مــــــــــــــــفاعیلن  مـــــــــــــــــــــفاعیلن  مـــــــــــــــفاعیلن  مــــــــــــــفاعیلن 

 

ز کوی یار می آید نسیم باد نوروزی .. از این باد ار مدد خواهی چراغ دل برافروزی   ( حافظ)

 

                                   ز کوی یا  | ر می آید  | نسیم با  | د نوروزی

                                    مفاعیلن    مفاعیلن     مفاعیلن    مفاعیلن

                                   لا ـــ ـــ ـــ |  لا ـــ ـــ ـــ | لا ـــ ـــ ـــ | لا ـــ ـــ ـــ

                                  از این باد ار| مدد خاهی| چراغ دل| برفروزی

 

گونه های دیگر بحر هَزَج

 گاه ممکن است که در هر مصرع، رکنی سه بار تکرار گردد و در رکن آخر هم دگرگونی حاصل شده باشد.

                                       بحر هَزَج مسدَس محذوف

             دلا در عاشقی ثابت قدم باش  .. که در این ره نباشد کار بی اجر

 

                   د  | لا | در | عا | شـ|ــقی| ثا | بت | قــــ|ــدم | باش

                    لا|ـــ | ـــ | ـــ  | لا  | ـــ  | ـــ | ـــ  | لا   | ـــ‌   | ــــ

                  

                   ک | در|این| ره |نـــــــ|ــــبا|شد|کا  | ر   |  بی  | اجر 

                   لا |ـــ |ـــ |ـــ  | لا    | ـــ  |ـــ‌   |ـــ‌ | لا   |  ـــ   | ـــ

 

       الهی سینه ای ده آتش افروز .. در آن سینه دلی وتن دل همه سوز   (وحشی بافقی)

 

                             الهی سیــــ|ــنه ای ده آ  | تشفروز

                             مـــــفاعیلن|مــــــفاعیلن |فعولن (مفاعیل)

                            لا ـــ  ـــ  ـــ   |لا ـــ  ـــ  ـــ    |لا ـــ  ـــ  

 

                               هَزَج مثمن اخرب مکوف محذوف

    مستفعلُ مستفعلُ مستفعلُ فع لن = (مفعولُ مفاعیلُ، مفاعیلُ فعولن)

 

دیریست که دلدار پیامی نفرستاد .. ننوشت کلامی و سلامی نفرستاد

 

 

          دی| ریس| ت | ک| دلــ|ــدا | ر| پـــ|ـــیا | می | نـــ|فــــ|ـرسـ|تاد

          ـــ  |    ـــ  |  لا | لا | ـــ  | ـــ | لا|  لا | ـــ  |  ـــ   |  لا | لا  |   ـــ  | ـــ

 

         ننـــ|وشــ|ـت| کــ|ـــلا |می|یُ|سـ|ـلا  |می  | نـــ|فــــ |ـرسـ|تاد

         ـــ  |   ـــ  | لا |  لا | ـــ  | ـــ  | لا| ـــ | ـــ  | ـــ   |  لا |  لا   |  ـــ  |ـــ

        مــــــــــــــــــستفعلُ | مـــــــــــــــستفعلُ | مــــــــــــــــــــستفعلُ  | فع   | لن

 

                                هَزَج مسدّس اخرب مقبوض محذوف

                             مفعولُ مفاعلن فعولن =  ( مستفعلَ فاعلاتُ فع لن)

 

                      گل بی رخ یار خوش نباشد .. بی باده بهار خوش نباشد

 

                                گل|بی|رُ|خ |یا|‌ ر|خُش|نـــ|ـــبا|شد

                                ـــ  | ـــ |لا|لا|ـــ|لا|  ـــ  | لا |  ـــ | ـــ

 

                               بی| با|دِ | بــ|ــها|ر|خُش|نــ|ــبا|شد

                                ـــ | ـــ|لا| لا | ـــ |لا|  ـــ  | لا| ـــ| ـــ

                              مــــــــفعولُ | مــــــــفاعـــــــلن | فـــــعو لن

 

 

                                   بحر هَزَج مثمن اخرب مکفوف مجبوب

                    مفعولُ مفاعیلُ مفاعیلُ فَعَل  =  ( مستفعلُ مستفعلُ مستفعلُ فع)

 

              تقدیر که بر کشتنت آزرم نداشت .. برحسن جوانیت دل نرم نداشت

 

               تقــ|ـدیــ|ــر| ک | بر | کشــ|ــتـــ|ـن| تا | زر|م | نـــــ|ـداشت

                ـــ |  ـــ | لا | لا | ـــ |  ــــ   |  لا  | لا | ـــ| ـــ| لا|   لا  |   ـــ

 

               بر | حسـ|ـن|جـ|ـوا| نیــــ |ـــت| د  | لِ| نر| م| نـــــ |ـداشت

                ـــ|   ـــ  | لا | لا| ـــ|  ــــ  |   لا |  لا | ـــ| ـــ| لا|  لا   |   ـــ

             [مـــــــــــــفعولُ][مـــــــــــــــــــفاعیلُ ][مــــــــــــــفاعیلُ][فَـــــــــــعَل]

 

                                            بحر هَزَج مثمن اخرب

 

            مستفعلُ مفعولن|| مستفعلُ مفعولن  = ( مفعولُ مفاعیلن|| مفعولُ مفاعیلن)

 

          وقتی دل سودایی می رفت به بستانها .. بی خویشتنم کردی بوی گل و ریحانها

 

                     وقــ|ــتی|دِ|لِ|سو|دا|یی|می|رفـــ|ـــت|ب|بســـ|ــتان| ها   (سعدی)

                      ــــ|  ــــ  |لا|لا| ـــ  |ـــ|ـــ |  ـــ |  ـــ  |   لا | لا |  ـــ  |  ـــ  |  ـــ

 

                     بی|خیــ|ـشـ|ـتـ|ـنم|کر |دی |بو | ی |گ |لُ |ریــــ|ــحان|ها

                      ـــ | ــــ |  لا  | لا| ـــ|  ـــ| ـــ  | ـــ | ـــ | لا | لا |  ـــ |  ـــ   | ـــ

 

                    [مــــــــــــــستفعلُ ][مـــــــــفعولن][مـــــــــــــستفعلُ ][مـــــــــــفعولن ]

   توجه

                   [مــــــــــــفعولُ ][مـــــــــــــفاعیلن ][مــــــــــفعولُ ][مـــــــــــــــــفاعیلن ]

 

 

                                       بحر هَزَج مسدّس اخرب مقبوض محذوف

                                         

                                                  مفعولُ مفاعلُن مفاعیلن

 

                   از کرده ای خویشتن پشیمانم  ..  جز توبه ره دگر نمی دانم  (مسعود سعد سلمان)

 

                            از | کر | دِ |ای |خیــ|ــشـ|ــتن| پــــ|شیــــ|ــما |نم

                            ـــ| ـــ | لا | لا  |  ـــ |  لا   | ـــ  |  لا |    ـــ  |  ـــ  |ـــ

 

                          جز | تو| ب| ر   | ه  |   دِ   | گر | نــــ|ــمی|  دا  | نم

                           ـــ | ـــ | لا| لا  |  ـــ|   لا   |  ـــ|  لا  |   ـــ  |  ـــ  |  ـــ

 

                            مـــــــفعولُ|مـــــــــــــــــــــفاعلُن |مــــــــــــــــــــــــفاعیلن

 

                                   بحر هَزَج مسدّس اخرب مقبوض محذوف

 

                                مفعولُ مفاعلُن فعولن  = ( مستفعلُ فاعلاتُ فع لن)

 

              با آن که سخن به لطف آب است ..  کم گفتن هرسخن صواب است (نظامی)

 

                               با | آن | ک | سُــ|ــخن| ب| لطــ|ــف| آ |بست

                               ـــ| ـــ  |  لا |  لا  |  ـــ  |  لا |  ـــ  |  لا |ـــ|  ـــ

 

                              کم |گفـ|ـتــ| ـن |  هر| سُـ|ــخن|صــ|ـوا|بست

                              ـــ‌‌  |  ـــ|  لا|   لا | ـــ  |   لا |  ـــ  |  لا | ـــ| ـــ

 

                            [مــــــــــفعولُ][مــــــــــــــــــــــــفاعلُن][فــــــــــــعولن]

 

                           [مــــــــــــــــستفعلُ][فــــــــــــــــــــــــاعلاتُ][فـــع لن ]

 

                                            

                                             بحر رَجَز مثمّن سالم

 

    مستفعلن مستفعلن مستفعلن مستفعلن ( ـــ ـــ لا ـــ | ـــ ـــ لا ـــ | ـــ ـــ لا ـــ | ـــ ـــ لا ـــ )

 

 امروز خندانیم و خوش کان بخت خندان می رسد .. سلطان سلطانان ما از سوی میدان می رسد  (مولانا)

 

                     امــ|ــرو| ز| خنـ|ــدا| نیــ|ــمُ| خُش| کان| بخــ|ــتِ| خنــ|ــدان| می| ر |سد

                       ـــ| ـــ | لا| ـــ  | ـــ|  ـــ | لا |  ـــ    |  ـــ  |  ـــ‌  | لا  |  ـــ  |  ـــ  |   ـــ  | لا| ـــ

 

                     سلـ|ــطا|ن|سلـ|ـطا|نا| نِ |  ما   |  از   | سو|  ی| میـــ| دان | می| ر| سد

                      ـــ  | ـــ  | لا| ـــ |  ـــ |ـــ|لا |   ـــ   |  ـــ   | ـــ  |  لا |   ـــ  |  ـــ  |  ـــ  | لا|  ـــ

 

این بحر(وزن) از تکرار رکن مستفعلن = (ـــ ـــ لا ـــ) حاصل میگردد. وزنی که از توالی 8 رکن مستفعلن فراهم میگردد ، رَجَز مثمّن سالم میگویند. نمونه ها :

 

زین تنگنای خلوتم خاطر به صحرا میرود .. کز بوستان باد سحر خوش میدهد پیغام را  (سعدی)

 

در رفتن جان از بدن گویند هر نوعی سخن .. من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم میرود

 

تا کی غم دل گفتنمدر ختنه با دیوار ها ..  خواهم زد از بی طاقتی فریاد در بازار ها

 

                                     گونه های دیگر بحر رَجَز

 

 رَجَز مثمّن مطّوی :  مفتعلن مفتعلن مفتعلن مفتعلن (ـــ لا لا ـــ| ـــ لا لا ـــ| ـــ لا لا ـــ| ـــ لا لا ـــ)

 

         مرده بُدم زنده شدم گریه بُدم خنده شدم .. دولت عشق آمد و من دولت پاینده شدم   (مولانا)

 

                    مر | دِ | بُــ|ــدم| زنــ|ـــدِ| شُــ|دم | گر|ی | بُــ|ــدم| خنــ|ــدِ| شـ|ــدم

                  ـــ|  لا|  لا|  ـــ|   ـــ |  لا |   لا | ـــ | ـــ | لا |  لا| ـــ |   ـــ  | لا|   لا | ـــ

 

                    دو| لَ | تِ|عشـ|ـقا| مَــ|ـــدُ  | من| دو|لَــ|ـتِ|  پا | ینـــ|ــدِ | شـ|ــدم

                    ـــ|  لا |  لا|   ـــ | ـــ|   لا|  لا   |  ـــ|  ـــ| لا| لا |  ـــ|   ـــ | لا  |  لا | ـــ

 

                    مــــــــــــــفتعلن|مــــــــــــــــــفتعلن|مــــــــــــــفتعلن|مـــــــــــــــــــفتعلن

 

           قصد جفا ها نکنی ور بکنی با دل من .. وا دل من ، وا دل من، وا دل من، وا دل من      (مولانا)

 

                         قصد جفا  | ها نکنی | ور بکنی | با دل من

                                مفتعلن       مفتعلن        مفتعلن      مفتعلن

                            وا دل من | وا دل من| وا دل من| وا دل من

 

 

رَجَز مثمّن مطوی مخبون : مفتعلن مفاعلن مفتعلن مفاعلن (ـــ لا لا ـــ| لا ـــ لا ـــ| ـــ لا لا ـــ|لا ـــ لاـــ)

 

   ای گل خوش نصیب من بلبل خویش را مسوز .. کز سر صدق می کند شب همه شب دعای تو       (حافظ)

 

                ای | گُــ|ــلِ|خُش| نــ|ـسیـ|ــم|من|بلــ|ــبــ|ــلِ|خیــ|ش| را | مَ|سوز

                 ـــ | لا  | لا | ـــ    |  لا| ـــ   | لا | ـــ | ـــ |  لا | لا | ـــ  | لا  | ـــ| لا| ـــ

 

                کز| سَـ|ـرِ | صد | ق|می| کنــــ|ـــد|شب|هَـ|ــمِ|شب|د |عا|ی| تو

                 ـــ|  لا | لا |  ـــ  |  لا|  ـــ |   لا  |  ـــ |  ـــ  | لا| لا |   ـــ  | لا|ـــ|لا | ـــ

 

                مـــــــــــــــــــفتعلن|مــــــــــــــــــــــفاعلن| مــــــــــــــــــــفتعلن |مـــــــــــــــــــفاعلن

 

              تا دل هرزه گرد منرفته به چین زلف او .. زان سفر دراز خود عزم وطن نمی کند

 

              کس نگذشت در دلم تا تو بخاطر منی .. یک نفس از درون من خیمه به در نمی زنی

 

              کس نستاندم به هیچ ار تو برانی از درم .. مقبل هردو عالمم گرتو قبول می کنی

 

                                                                         بحر رَمَل

 

          فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن = (ـــ لا ـــ ـــ | ـــ لا ـــ ـــ ـــ | ـــ لا ـــ ـــ  | ـــ لا ـــ ـــ )

 

این وزن از تکرار رکن فاعلاتن ( ـــ لا ـــ ـــ ـــ ) پدیدار میگردد. وزنی که از تکرار 8 بار فاعلاتن در یک بیت حاصل میشود، وزن رمل مثمّن سالم نامیده میشود. مثال :

 

                عاشق بیدل کجا با خلق عالم کار دارد .. بگذرد از هردو عالم هرکه عشق یار دارد

 

                    عا | شــ|ــق| بی | دل | کــ|ــجا| با | خلــ|ـــق| عا|لم | کا | ر| دا| رد

                     ـــ|    لا | ـــ |  ـــ  |   ـــ |  لا |  ـــ| ـــ |   ـــ |   لا | ـــ | ـــ| ـــ |لا | ــ| ـــ

 

                    بگــــ|ــذ| رد | از | هر | دُ | عا  | لم | هر | کِ | عشـ|ــق|یا| ر | دا| رد

                    ـــ    | لا|  ـــ | ـــ | ـــ  |  لا| ـــ  | ـــ  | ـــ   | لا |  ـــ   | ـــ  |ـــ| لا| ـــ| ـــ

 

                   فــــــــــــــــــــاعلاتن|فــــــــــــــــــــــاعلاتن|فــــــــــــــــــــــــــاعلاتن|فــــــــــــــــــاعلاتن

 

 

هر که شیرینی فروشد مشتری بر وی بجوشد .. یا مگس را پر ببندد یا عسل را سر بپوشد (سعدی)

 

هر که چیزی دوست دارد جان و دل بر وی گمارد .. هر که محرابش تو باشی سر زخلوت بر نیارد

 

کار ما عشق است و مستی، نیستی در عین هستی .. بگزرد از خود پرستی هرکه با ما کار دارد

 

 

                                                      گونه های دیگر بحر رَمَل

 

رَمَل مثمّن محذوف:فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن ( ـــ لا ـــ ـــ | ـــ لا ـــ ـــ | ـــ لا ـــ ـــ | ـــ لا ـــ )

 

             سینه مالامال درد است ای دریغا مرهمی .. دل ز تنهایی به جان آمد خدا را همدمی (حافظ)

 

                        سیــ|ـن| ما| لا| ما| ل | در| دس| تِی| د| ریــ|ــغا| مر| هــ|ـــمی

                           ـــ | لا| ـــ | ـــ| ـــ|  لا| ـــ|  ـــ‌‌‌  |  ـــ  | لا|  ـــ | ـــ| ـــ |  لا  | ــــ

 

                        دل | ز| تنــ|ــها| یی| بـِ| جا | نا| مد| خــ|ـــدا| را| همـ|ــد | می

                         ـــ | لا| ـــ | ـــ | ـــ  | لا| ـــ | ـــ | ـــ | لا |  ـــ | ـــ|   ـــ | لا  |  ـــ

                    

                       فـــــــــــــــــاعلاتن|فــــــــــــــــــاعلاتن|فـــــــــــــــــــاعلاتن| فــــــــــــــــاعلن

 

در طریق عشقبازی امن و آسایش بلاست .. ریش باد آن دل که با درد تو خواهد مرهمی (سعدی)

 

یاری اندر کس نمی بینم یاران را چه شد .. دوستی کی آخر آمد دوستداران را چه شد       (حافظ)

 

                                                   وزن رَمَل مسدّس محذوف

 

این ورن بسیار دلنشین و دلچسپ بوده مناسب سروده های عرفانی و پند آموز است. مثنوی ارزندة مولانا در همین بحر سروده شده است. فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (ــ لا ــ ــ| ــ لا ــ ــ| ــ لا ــ)

 

                       چشم بربند از قبول وردّ خلق .. هر دو در راه خدا شد سدّ خلق                   (مولانا)

 

                             چشـ|ـــم| بر| بنــ|ــدز|قــ|ــبو| لُ| رد | دِ |خلق                   

                                 ـــ  | لا  | ـــ|  ـــ |  ـــ | لا| ـــ | ـــ| ـــ | لا | ـــ

 

                               هر | دُ | در | را | ه | خـــ|ــدا| شد|سد|د| خلق

                                ـــ |  لا|  ـــ| ـــ | ـــ|  لا  | ـــ |  ـــ |  ـــ  | لا| ـــ

 

                              فاعـــــــــــــــــلاتن| فــــــــــــــــــــاعلاتن| فاعـــــــــــــلن  

 

                همزبانی خویشی و پیوندیست .. مرد با نا محرمان چون بندیست

                ای بسا هــــند و و ترک همزبان .. ای بسا دو ترک چـــون بیگانگان

               پس زبان همدلی خود دیگرست .. همدلی از همزبانی بهتر است

               غیر نطق و غـــــیر ایما و سجل  .. صد هزاران ترجمان خیزد ز دل

 

              رَمَل  مثمّن مخبون: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلاتن (لا لا ــ ــ| لا لا ــ ــ| لا لا ــ ــ| لا لا ــ ــ )

 

             دل من رای تو دارد ، سرسودای تو دارد .. رخ فرسوده یی زردم غم صفرای تو دارد  (مولانا)

 

                           د | ل| من| را| ی| تُ| دا| رد| ســ|ــر| سو| دا| ی| تُ| دا| رد

                             لا| لا | ـــ|  ـــ| لا | لا | ـــ| ـــ|   لا | لا|   ـــ | ـــ |  لا |  لا| ـــ| ـــ

 

                            رُ | خ| فر| سو| دِ| ایی| زر| دم| غــ|ـم| صفـ|ـرا| ی| تُ| دا| رد

                            لا| لا| ـــ |  ـــ | لا|  لا | ـــ| ـــ |  لا  | لا|  ـــ | ـــ|  لا|  لا | ـــ| ـــ

 

                            فــــــــــــــــعلاتن|فـــــــــــــــــعلاتن| فـــــــــــــــــــــــــ           ـــ| ـــ |  لا  | لا|  ـــ | ـــ|  لا|  لا | ـــ| ـــ

ــ  | لا| ـــ

| ـــ |  لا  | ــــ

علاتن| فــــــــــــــــــــعلاتن 

 

 همه کس را تن و اندام و جمال است و جوانی .. وین همه لطف ندارد تو مگر سرو روانی  (سعدی)

گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگــــــــــــویم ..  چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی

 

وزن رَمَل مثمّن مخبون محذوف: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلُن (لا لا ــ ــ|لا لا ــ ــ|لا لا ــ ــ| لاــ ــ)

 

              یاد باد آنکه زما وقت سحر یاد نکرد .. به وداعی دل غمدیده یی ما شاد نکرد       (حافظ)

       

                        یا | د| با| دآن|که| ز| ما| وقــ|ـت| ســ|ـفر| یا| د| نـــ|ـکرد

                          ــ|  لا| ــ| ـــ |  لا | لا| ـــ| ـــ  | لا  |  لا  | ـــ | ــ| لا|  لا | ـــ

 

                        به | و| دا| عی| د| ل|غم| دیـ|ـده| یی| ما | شا|د|نــ|ـکرد

                        لا  | لا| ــ|  ـــ  | لا| لا| ـــ |  ـــ| لا  |  لا  | ـــ |  ـــ | لا|لا| ـــ

 

                       فـــــــــــــــــعلاتن| فــــــــــــــــعلاتن| فـــــــــــــــــــــــعلاتن| فــــــــــــعلُن

 

ما شبی دست برآریم و دعایی بکنیم .. غم هجران ترا چاره ز جایی بکنیم

دل بیمار شد از دست رفیقان مددی .. تا طبیبش به سر آریم و دوایی بکنیم

 

وزن رَمَل مثمّن مخبون اصلم:  فاعلاتن فعلاتن فعلاتن فع لُن ( ــ لا ــ ــ| لا لا ــ ــ| لا لا ــ ــ| ــ ــ )

 

      یاد باد آنکه رخت شمع طرب می افروخت .. وین دل سوخته پروانه یی بی پروا بود     (حافظ)

 

                  یا | د| با| دآن| که| ر | خت|شمـ|ــع| طــ|ـرب| می|افــ|روخت

                    ــ| لا| ــ|  ـــ  |  لا|  لا|  ـــ  |   ـــ | لا |  لا  | ـــ  |  ـــ  | ـــ | ــــ

 

                  وین | د | ل | سو| خـ|ــته| پر | وا‌| نِ | یی| بی | پر | وا | بود

                    ـــ |  لا| ـــ|   ـــ  | لا | لا  |  ـــ| ـــ|  لا|  لا  |  ـــ  | ـــ | ـــ | ـــ

 

                   فـــــــــــــــــاعلاتن | فـــــــــــــــــــعلاتن| فـــــــــــــــــــــــعلاتن| فـــع لُن

 

              شاهد آن نیست که مویی و میانی دارد .. بنده یی طلعت آن باش که آنی دارد

 

وزن رَمَل مسدّس مخبون محذوف: فعلاتن فعلاتن فَعِلُن (لا لا ــ ــ| لا لا ــ ــ| لا لا ــ )

 

                گر نخسبی شبکی جان چه شود .. ور نکوبی در هجران چه شود        (مولانا)

 

                          گر| نـــ|خسـ|ـبی| شـ|ـبــ|ـکی| جان| چه| شـ|ـود

                           ــ|   لا |  ـــ  | ـــ  |   لا|  لا|  ـــ  |  ـــ  |   لا |   لا | ـــ

 

                          ور| نـــــ|ـکو|بی| د  | ر  | هجـ|ــران|  چه|  شـ|ـود

                           ـــ|   لا | ـــ | ـــ‌ |  لا |  لا|  ـــ  |  ـــ  |   لا  |    لا | ـــ

                           فـــــــــــــــــاعلاتن|  فــــــــــــــــــــــعلا تن|  فـــــــــــــــــعلن

 

                   ور ز خوان کرم و نعمت تو .. زنده گردد دو سه مهمان چه شود           (حافظ)

 

وزن رَمَل مسدّس مخبون: فاعلاتن فعلاتن فعلاتن ( ــ لا ــ ــ| لا لا ــ ــ| لا لا ــ ــ )

 

                   چون نظر در خم ابروی تو کردم .. قامت خویشتنم در نظر آمد

 

                        چون| نــ|ـظر| در| خــ|ــم| ابـــ|رو| ی| تو | کر| دم

                          ـــ  | لا | ـــ | ـــ |  لا | لا |  ـــ  | ــ| لا |  لا | ـــ | ـــ

 

                         قا | مــ|ـت| خیــ|ـشـ|ـتــ|ـنم|در| نـ|ـظر| آ   | مد

                          ـــ|  لا | ـــ|  ـــ  |  لا  | لا| ـــ | ـــ| لا|  لا |  ـــ| ـــ

                        فــــــــــــــــــاعلاتن | فـــــــــــــــــعلاتن | فــــــــــــــــعلا تن

 

 

 

وزن رَمَل مثمن مشکول: فعلاتُ فاعلاتن فعلاتُ فاعلاتن (لا لا ــ لا| ــ لا ــ ــ| لا لا ــ لا| ــ لا ــ ــ )

 

     غم حال دردمندان نه عجب گرت نباشد .. که چنین نرفته باشد همه عمر بر تو حالی   (سعدی)

 

                         غــ|ـم| حا | ل| در| د | منــ|ـدان| نَ| عـ|ـجب| گــ|ـرت| نـــ|ـبا | شد

                           لا| لا| ـــ  | لا| ـــ|  لا|  ـــ |  ـــ  |  لا| لا|  ـــ   |  لا|  ـــ |  لا | ـــ| ـــ

 

                         کِ| چُـ|نین| نـ|رفـ|ـتِ| با |  شد| هـ|ــمِ| عمـ|ـــر| بر  | تو | حا | لی

                          لا|لا | ـــ  |  لا| ــ|  لا| ـــ |  ـــ   |  لا| لا |  ـــ  |  لا|  ـــ |  لا |  ـــ|  ـــ

                          فــــــــــــــــعلاتُ| فــــــــــــــــــاعلاتن|  فــــــــــــــــــــعلاتُ| فـــــــــــــــــــــاعلاتن

 

       شب ظلمت و بیابان به کجا توان رسیدن .. مگر آنکه شمع رویت به رَهم چراغ دارد      (حافظ)

 

بحر متقارب: فعولن فعولن فعولن فعولن (لا ــ ــ | لا ــ ــ | لا ــ ــ )

                     این وزن از تکرار رکن فعولن حاصل میگردد و یکی از معروف ترین و کارآمد ترین اوزان شعر فارسی است. وزنی را که از توالی 8 رکن فعولن در یک بیت پدید می آید، متقارب مثمن سالم میگویند.

 

                 نکوهش مکن چرخ نیلوفری را .. برون کن ز سر باد خیره سری را             (ناصرخسرو)

 

                             نــ|ــکو| هش| مــ|ـکن| چر| خ| نیــ|ــلو| فــ|ـری| را

                              لا| ـــ  | ـــ    |   لا| ـــ  |  ـــ | لا| ـــ|  ـــ |  لا | ـــ  | ـــ

 

                            بـــ|ـرون| کن| ز|  سر | با | د | خیــ|ــره| سـ|ری| را

                             لا|  ـــ  |  ـــ | لا|  ـــ   | ـــ|  لا|  ـــ | ـــ   |  لا | ـــ | ـــ

                             فــــــــــــعولن|  فــــــــــــعولن|  فــــــــــــــعولن| فـــــــــــــعولن

 

                          درخت تو گر بار دانش بگیرد .. به زیر آوری چرخ نیلوفری را

                       

                                               گونه های دیگر بحر متقارب

 

گونه ای دیگر وزن متقارب مثمُن محذوف: فعولن فعولن فعولن فَعَل (لا ــ ــ| لا ــ ــ| لا ــ ــ| لا ــ )

که متناسب سروده های حماسی و پند آمیز است. لذا شاهنامه فردوسی، بوستان سعدی، اقبالنامه حکیم نظامی گنجوی بر این وزن سروده شده اند.

 

                  چهارم به یزدان ستایش کنیم .. شب و روز پیشش نیایش کنیم               (فردوسی)  

             

                                چــ|ـها| رم| بِِ| یز |دان| سـ|ــتا|یش| کـــ|ـنیم   

                                  لا| ـــ|  ـــ|  لا|  ـــ |  ـــ|  لا | ـــ|  ـــ |   لا  | ـــ

 

                               شــ|ـبُ| رو| ز | پیــ|ـشش| نـ|ـیا|یش|کــ|ـنیم

                                  لا| ـــ | ـــ | لا|  ـــ|   ـــ    | لا| ـــ| ـــ  |  لا| ـــ

                                فـــــــــــــعولن| فــــــــــــعولن   | فــــــــــعولن|  فــــعل   

 

       جهان سر بسر حکمت و عبرت است .. چرا بهره ما همه عبرت است                (فردوسی)

       بیا تا بر آریم دستی ز دل .. که نتوان برآورد فردا ز گل                                       ( سعدی)

 

                                                      بحر کامل

 

متفاعلن متفاعلن متفاعلن متفاعلن ( لا لا ـــ لا ـــ| لا لا ـــ لا ـــ| لا لا ـــ لا ـــ|لا لا ـــ لا ـــ )

 

به حریم خلوت خود شبی چه شود نهفته بخوانیم .. به کنار خود بنشینی و به کنار خود بنشانیم

 

         بِ| حـ|ـر یـ|ـم| خلـ|ـو| تِ| خُد| شـ|ـبی| چِ| شـ|ـود| نَــ|ـهفـ|ـتِ| بِـ|خا|نـ|ـیم

          لا|  لا| ـــ  |  لا| ـــ | لا|  لا| ـــ |   لا|  ـــ  | لا|   لا|  ـــ|  لا|  ـــ|  لا | لا| ـــ| لا| ـــ

 

         بِ| کـ|ـنا| ر | خُد | بــ|ـنــ| شیــ|ـنی|یُ | بِ| کـ|ـنا| ر | خُد | بِــ|ـنــ| شا|نـ|ـیم

          لا| لا| ـــ|‌‌‌ لا| ـــ   |  لا| لا|  ـــ   |  لا  | ـــ | لا|  لا| ـــ|  لا| ـــ |  لا | لا|   ـــ |لا| ـــ

          مـــــــــــــــتفاعلن | مـــــــــــــــــــــتفاعلن | مـــــــــــــــتفاعلن | مـــــــــــــــــتفاعلن

                                          

                                          بحر مجتثّ مثمّن مخبون 

 

                 مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلاتن ( لا ــ لا ــ | لا لا ــ ــ | لا ــ لا ــ | لا لا ــ ــ )

 

     در آن نفس که بمیرم در آرزوی تو باشم .. بدان امید دهم جان که خاک کوی تو باشم  (سعدی)

 

                          دَ | ران| نَــ|ـفس| کِ| بِـ|ـمیـ|ـرم| دَ| را| ر| زو| ی| تُ| با| شم

                           لا| ـــ |  لا|  ـــ   |  لا| لا| ـــ | ـــ | لا| ـــ| لا| ـــ| لا|  لا| ـــ| ـــ

 

                          بــ|ـدان| اُ |میــ|ـد| دَ| هم|  جان| کِ| خا| کِ| کو|ی|تُ|با|شم

                            لا| ـــ | لا| ـــ | لا| لا| ـــ  |  ـــ   |  لا| ـــ|  لا| ـــ |  لا| لا|ــ| ـــ

                            مـــــــــــــفاعلن|  فــــــــــــــــــعلاتن  | مـــــــــــــــفاعلن|  فـــــــــــــعلاتن

 

     به وقت صبح قیامت که سر ز خاک برآرم .. به گفتگوی تو خیزم به جستجوی تو باشم

 

                                               بحر مجتث مثمّن مخبون محذوف

 

                    مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن ( لا ــ لا ــ | لا لا ــ ــ | لا ــ لا ــ | لا لا ــ )

 

                    غم زمانه خورم یا فراق یار کشم .. به طاقتی که ندارم کدام بار کشم     (سعدی)

 

                             غــ|ـم| ز| ما| نِ| خُــ|رم| یا| فــ|ـرا| ق| یا| ر | کـ|ـشم

                               لا|ـــ| لا| ـــ| لا|  لا  | ــ| ـــ|  لا| ـــ| لا | ـــ| لا| لا| ـــ

 

                              بِ| طا| قـ|ـتی|کِ| نـ|ـدا| رم| کُـ|دا|م | با| ر | کـ|ـشم

                               لا| ـــ| لا|  ـــ  | لا|  لا| ـــ| ـــ| لا| ـــ| لا| ــ| لا| لا|  ـــ

                                مــــــــــــــفاعلن|  فــــــــــــــعلاتن|  مـــــــــــفاعلن| فـــــــــــــعلن

 

                     نه قوتی که توانم کنار جُستن از او .. نه قدرتی که به شوخیش در کنار کشم

 

                                                    بحر مُنسرح مثمُن منحور

 

                         مفتعلن فاعلاتُ مفتعلن فع ( ـــ لا لا ـــ | ـــ لا ـــ لا | ـــ لا لا ـــ | ـــ )

 

                            روشنی طلعت تو ماه ندارد .. پیش تو گل، رونق گیاه ندارد              (حافظ)

 

                                  رو |شـ|ـنی| ی| طلــ|ـعــ|ـت| تُ| ما| ه | نــ|ـدا| رد

                                   ـــ| لا |  لا  | ـــ |  ـــ  |  لا | ـــ|‌ لا | ـــ| لا | لا | ـــ| ـــ

 

                                   پیـ| ـش| تُ| گل| رو| نــ|ـــق| گـ|ـیا| ه | نــ|ـدا| رد

                                   ـــ|  لا  |  لا| ـــ | ـــ |  لا| ـــ  |  لا| ـــ|  لا| لا| ـــ|‌ ـــ

                                   مــــــــــــــــــفتعلن| فــــــــــــــــــاعلات| مـــــــــــــفتعلن|  فع

 

                             ماه فرو ماند از جمال محمد .. سرو نباشد به اعتدال محمد              (سعدی)

 

                                 مضارع مثمُن اخرب مکفوف محذوف

 

مفعولُ فاعلاتُ مفاعیلُ فاعلن( ــ ــ لا| ــ لا ــ لا | لا ــ ــ لا | ــ لا ــ)  یا مستفعلن مفاعلُ مستفعلن فَعلَ

 

           دوش آگهی ز یار سفر کرده داد باد .. من نیز دل به باد دهم هر چه باد، باد       (حافظ)

 

                        دو|ش ا| گــ|ـهی| ز| یا| ر| ســ|فر| کر| دِ| دا| د| باد

                         ـــ|  ـــ |  لا | ـــ  | لا| ـــ|لا|   لا | ـــ| ـــ|  لا| ــ| لا| ـــ

                        من| نیـ|ــز| دل|  بِ| با | د | د | هم| هر| چِ| با| د|باد

                        ـــ  | ـــ|  لا| ـــ |  لا | ـــ|  لا| لا | ـــ | ـــ  | لا|ـــ | لا| ـــ

                      مــــــــفعولُ | فــــــــــــــاعلاتُ|مــــــــــــفاعیلُ | فــــــاعلن

                                     

                                  بحر سریع مسدّس مطوی مکشوف

 

                            مفتعلُن مفتعلُن فاعلن : ( ـــ لا لا ـــ | ـــ  لا لا ـــ | ـــ لا ـــ )

 

                       ای همه هستی ز تو پیدا شده .. خاک ضعیف از تو توانا شده      (نظامی)

 

                               ای| هـ|ـمِ| هسـ|ـتی| ز | تُ| پیـ|ــدا| شـ|ـده

                                ـــ | لا | لا|  ـــ   |  ـــ  | لا| لا|  ـــ| ـــ |  لا  | ـــ

                               خا | ک| ضـ|عیــ|ـف ز| تُ| تــ|ـــوا| نا| شـ|ـده

                                ـــ| لا | لا  | ـــ  |  ـــ  |  لا| لا|  ـــ  | ـــ| لا | ـــ

 

                   هر که در او جوهر دانایی است .. بر همه کاریش توانایی است

                      دشمن دانا که غم حان بُود .. بهتر از آن دوست که نادان بُود

 

                                                        بحر خفیف

 

معمول ترین وزن در بحر خفیف ، فاعلاتن مفاعلن فعلُن: خفیف مسدُس مخبون محذوف

                                              (ـــ لا ـــ ـــ | لا ـــ لا ـــ | لا لا ـــ )

 

                       عاشقان را خدای صبر دهاد .. هیچ کس را بلای عشق مباد          (حافظ)

 

                            عا| شـ|ـقان| را | خــ|ــدا| ی | صـب|ــر| د| هاد

                             ـــ|  لا |  ـــ |  ـــ |  لا | ـــ |  لا |   ـــ   | لا|  لا| ـــ

                            هیـ|ـچ| کس| را| بــ|ــلا| ی|  عشـ|ــق| مـ|ـباد

                             ـــ|  لا |  ـــ   | ـــ| لا| ـــ |  لا|   ـــ   |  لا |  لا| ـــ

                           فــــــــــــــــاعلاتن| مــــــــــــــــفاعلن | فـــــــــعلن

 

                        حال دل با تو گفتنم هوس است .. خبر دل شنفتنم هوس است

                        طمع خام بین که قصه ای فاش .. از رقیبان نهفتنم هوس است

                        از بــــــــــرای شرف به نوک مژه .. خاک راه تو رفتنم هوس است

 

                                                                  بحر مقتضب

 

مقتضب مثمُن مَظوی: فاعلاتُ مفعولن فاعلاتُ مفعولن (ـــ لا ـــ لا| ـــ ـــ ـــ ـــ | ـــ لا ـــ لا | ـــ ـــ ـــ)

 

وقت را غنیمت دان آن قدر که بتوانی .. حاصل از حیات ای جان این دم است تا دانی  (حافظ)

 

                           وقـ|ــت| را| غــ|ـنیـ|ـمت| دان| آن| قـ|ـدر| کِ| بتـ|ـوا| نی

                             ـــ| لا | ـــ|  لا  | ـــ| ـــ  |  ـــ  | ـــ |  لا| ـــ| لا | ـــ | ـــ| ـــ

                           حا| صـ|ـل از| حـ|ـیا|ت ای|جان|این|دَ|م سـ|ـت|تا|دا|نی

                            ـــ|  لا| ـــ   |  لا | ـــ| ـــ    | ـــ  |  ـــ |لا|  ـــ  | لا | ـــ| ـــ| ـــ

                           فــــــــــــــــاعلاتن| مــــــــفعولن | فـــــــــــــاعلاتن| مــــــفعولن

 

           یوسف عزیزم رفت ای برادران رحمی .. کز غمش عجب بینم حال پیر کنعانی

           می روی و مژگانت خون خلق میریزد .. تند می روی جانا ترسمت فرومانی

           پند عـــــاشقان بشنو وز در طرب بازآ .. کاین همه نمی ارزد شغل عالم فانی

 

                                                          اوزان مشهور مثنوی

 

مثنوی، قالب شعری آزاد و پرکاری است، لذا بخش مهمی از اشعار فارسی را در بر میگیرد. در زیر به بررسی اوزان گوناگونی که شاعران در سرایش مثنوی ها به کار گرفته اند، می پردازیم.

 

 1 ـ فعولن فعولن فعولن فَعَل ( متقارب مثمّن محذوف )

 

بزرگترین اثری که در این وزن سروده شده، شاهنامه فردوسی است.

 

کسی را |که عمرش| به دوسی | رسید .. امید از |جهانش|  بباید| برید

فــــعولن | فـــــعولن | فـــــــعولن|  فَعَل      فـعولن| فــعولن| فعولن| فَعَل

 

چو آمد به نزدیک سر تیغ شصت .. مده می که از سال شد مرد مست

به جای عتابم عـــــصا داد سال  .. پراگنده شد مال و برگشت حــــــال    (فردوسی)

 

این وزن ، وزن حماسی و رزمی است، گرشاسبنامه اسدی، بوستان سعدی، مثنوی عاشقانة وامق و عذرا و اسکندرنامة نظامی و همای و همایون خواجوی کرمانی نیز در این وزن سروده شده اند.

 

2 ـ  فاعلاتن فاعلاتن فاعلن ( رَمَل مسدّس محذوف )

 

وزنی دل نشین و با وقار است و برای سرودن مضامین پندآمیز و عارفانه است . مثنوی ارزندة مولانا، منطق الطیر عطار، نان و حلوای شیخ بهایی و سلامان و ابسال جامی در این وزن سروده شده اند.

 

هر که آخر| بین تر او| مسعود تر .. هرکه اول| بین تر او| مطرود تر

فـــاعلاتن | فـاعلاتن|  فـــــاعلن    فــاعلاتن| فــاعلاتن| فــــاعلن

 

فضل مردان بر زنان ای بو شجاع .. نیست بهر قوت و کسب و ضیاع

ورنه شــــــــیر و پیل را بر آدمی .. فضل بودی بهر قوت ای عمـــــی

فضل مردان بر زن ای حالی پرست .. زان بود که مرد پایان بین تر است

از جهان دو بانگ می آید به ضد .. تا کدامین را تو باشی مستعد

آن یکی بانگش نشور انقیا ..  وین دگر بانگش فریب اشقیا          (حضرت مولانا)

 

3 ـ مفاعیلن مفاعیلن فعولن ( هَزَج مسدّس محذوف )

 

این وزن ، وزنی شاد و بسیار دلنشین و مناسب برای سرایش مثنوی های عاشقانه است. مثنوی های ویس و رامین فخرالدین اسعد گرگانی، خسرو و شیرین نظامی، فرهاد و شیرین وحشی بافثی، مثنوی الهی نامة عطار ، یوسف زلیخای جامی و گلشن راز شیخ محمود شبستری در این وزن سروده شده اند.

 

الهی سیـ|نه ای ده آ|تش افروز  ..  در آن سینه| دلی وان دل| همه سوز

مــفاعیلن| مـفاعیلن | فـــعولن   ..  مـــفاعیلن | مـــــفاعیلن | فــــــعولن

هر آن دل را که سوزی نیست دل نیست .. دل افسرده غیر از آب و گِل نیست

دلم پر شعله گردان سینه پر دود ..  زبانم کن به گفتن آتش آلود

بده گرمی دل افسرده ام را ..  فروزان کن چراغ مرده ام را          (وحشی بافقی)

 

خداوندا | در توفیــ|ـق بگشای .. نظامی را | ره تحقیـ|ـق بنمای

مفاعیلن|مفاعیلن| فــــــعولن ..  مفاعیلن  | مفاعیلن| فـــعولن

دلی ده کو یقینت را بشاید .. زبانی کافرینت را سراید

مده ناخوب را بر خاطرم راه .. بدار از ناپسندم دست کوتاه

درونم را به نور خود برافروز .. زبانم را ثنای خود درآموز

نسیمی از عنایت یار او کن .. ز فیضت قطرة در کار او کن       ( نظامی )

 

4 ـ مفتعلن مفتعلن فاعلن ( بحر سریع مسدّس مطوی )

 

این وزن ، وزنی تند و شاد است و شاعران بزرگی مضامین پند و حکمت خود را در این وزن سروده اند. مخزن الاسرار نظامی، روضته الانوار خواجوی کرمانی و مطلع الانوار امیر خسرو دهلوی در این وزن فراهم شده اند. همچنان تحفته الاحرار عبدالرحمن جامی، خلد برین وحشی بافقی و مجمع الابکار عرفی شیرازی نیز در این وزن سروده شده اند.

 

خیز و بسا|ط فلکی| در نورد .. زان که وفا| نیست در این| تخته نرد

مــــفتعلن| مفتعلن|  فاعلن     مـــفتعلن | مــــــــفتعلن| فاعلن

نقش مراد از در وصلش مجوی .. خصلت انصاف ز وصلش مجوی     (نظامی)

5 ـ فاعلاتن فعلاتن فعلن ( بحر خفیف مسدّس مخبون)

 

وزنی شاد است ، لذا نظامی گنجوی هفت پیکر را در این وزن سروده است. کتاب حدیقته الحقیقه ای سنایی نیز که محتوای سرشار از حکمت و حقایق دارد، در این وزن فراهم گردیده است. همچنان مثنوی های جام جم اوحدی مراغه ای، عشاقنامة فخرالدین عراقی و سلسلته الذهب جامی نیز در این وزن سروده شده اند.

 

درد عشقی |کشیده ام |که مپرس .. زهر هجری |چشیده ام |که مپرس

فاعــــــلاتن  | فــــعلاتن |  فـــــعلن .. فاعـــــلاتن | فــــــعلاتن | فـــــعلن

گشته ام در جهان و آخر کار .. دلبری بر گزیده ام که مپرس

آن چنان در هوای خاک رهش .. می رود اب دیده ام که مپرس       (حافظ)

 

6 ـ فعلاتن فعلاتن فعلن ( رَمَل مسدّس مخبون محذوف )

 

سبحته الابرار مولانا نورالدین عبدالرحمن جامی شاعر توانای قرن نهم در این وزن سروده شده است.

 

ای زبان خرد از کنه تو بند .. پایة قدر سخن از تو بلند

به خرد شرح کمالت نتوان .. به سخن شکر نوالت نتوان     (جامی)

 

7 ـ مفعولُ مفاعلن فعولن ( هَزَج مسدّس اخرب مقبوض محذوف)

 

این وزن مناسب برای سروده های عاشقانه می باشد و به همین خاطر لیلی و مجنون نظامی در این وزن سروده شده است. سفر نامة تحفته العراقین افضل الدین بدیل خاقانی، لیلی و مجنون امیر خسرو دهلوی نیز دز این وزن سروده شده اند.

 

چون رایــ|ـت عشق آن | جهانگیر .. شد چون مَــ|ـه لیلی آ| سمان گیر

مـــفعولُ| مفــــــــاعلن | فـــعولن .. مـــــــــفعولُ| مفـاعلن| فــــــعولن

برداشته دل ز کار او بخت .. درمانده پدر به کار او سخت

می کرد نیایش از سر سوز .. تا زان شب تیره بر دمد روز       (نظامی)

 

                                         وزن شعر نو

 

اوزان فراوانی در اشعار فارسی وجود دارد که تساوی هجا های مصراع ها در آنها رعایت گردیده است و میتوان گفت که اکثریت اشعار فارسی را در بر میگیرد. و شعرا در سرودن شعر سعی بر آن داشتند تا شعرشان با یکی از اوزان شعر فارسی مطابقت کند.

تا زمانیکه علی اسفندیاری ( نیما یوشنج) پیشگام گردیده، الزام تساوی مصراع ها را برداشته، راهی نو در سرودن شعر باز کرد که گروهی از شاعران نوپرداز هم راه و روش نیمایی را دنبال کردند و باید گفت که وزن شعر نیمایی وزنی عروضی است. در این وزن ممکن است مصراعی دو رکن عروضی داشته باشد و مصراع دیگر سه رکن یا بیشتر، بطور مثال :

و به آنان گفتم (فعلاتن فع لن) هرکه در حافظهء چوب ببندد باغی  ( فاعلاتن فعلاتن فعلاتن فع لن )

صورتش در وزش بیشهء شور ابدی خواهد ماند  ( فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلاتن فع لن )

هرکه با مرغ هوا دوست شود  ( فعلاتن فعلاتن فِعلُن )

خوابش آرام ترین خواب جهان خواهد بود  (فعلاتن فعلاتن فعلاتن فع لن )      (سهراب سپهری)

 

                                                قافیه

 

قافیه یا پساوند، کلمات متفاوت ابیات است که این کلمات در آخرین حرف اصلی مشترک هستند.

 

تو حاصل نکردی به کوشش (بهشت) .. خدا در تو خوی بهشتی (بهشت)

ای نرگس پر خمار تو (مست) .. دل ها ز غم تو رفت از (دست)

ای نام تو بهترین سر (آغاز) .. بی نام تو نامه کی کنم (باز)

در مثال ها واژه های (بهشت ، بهشت ـ مست ، دست ـ آغاز، باز)  کلمات قافیه هستند که آخرین حرف اصلیشان  (ت، ز ) مشترک می باشد و این حروف را (رَویّ) بر وزن قوی می نامند. پس اگر حرف آخر کلمه اصلی نباشد نمی توان آنرا حرف رَویّ به حساب آورد.

 

                                                حروف قافیه

 

چنان که گفته شد حرف رَویّ ، آخرین حرف اصلی قافیه است که تکرار آن در همهء حالات قافیه لازم است. علاوه بر حرف رَویّ ، حروف دیگری نیز جزو قافیه قرار میگیرند که رعایت آنها ضرور است و آن

هشت حرف است که چهار حرف پیش از رَویّ و چهار حرف بعد از رَویّ قرار میگیرد که در ابیات زیر به نظم درآمده است.

قافیه در اصل یک حرف است و هشت آن را تبع .. چار پیش و چار پس، این مرکز آنها دایره

حرف تاسیس و دخیل و ردف و قید آن گه رَویّ .. بعد از آن وصل و خروج است و مزید و نایره

 

                     تاسیس ـ دخیل ـ ردف ـ قید ـ (رَویّ) وصل ـ خروج ـ مزید ـ نایره

 

حروف پیش از رَویّ : حروفی که پیش از رَویّ قرار میگیرند عبارتند از: تاسیس، دخیل ، ردف ، و قید.

 

                                              حرف تاسیس

 

حرف تاسیس، الفی است که با فاصله شدن یک حرف متحرک پیش از رَویّ قرار میگیرد. مثلا در کلمات قاصر ، ماهر ، قادر ، وافر ، صابر ، مایل ، و شامل. در واژه های گفته شده حروف ( ر ـ ل ) حرف رَویّ و الف حرف تاسیس و حروف (ص ـ هـ ـ د ـ ف ـ ب ـ ی ـ م ) حرف دخیل هستند.

 

                                            حرف دخیل

 

دخیل ، حرف متحرکی است که میان الف تاسیس و حرف رَویّ قرار میگیرد.

 

چشم بدت دور ای بدیع شمایل .. ماه من  و شمع جمع و میر قبایل   (سعدی)

 

چنانکه گفته شد در واژه های ( شمایل ، قبایل ) حرف (ل) رَویّ و حرف (الف) تاسیس و حرف (ی) حرف دخیل میباشد.

یاد آوری : تکرار حرف تاسیس و دخیل در شعر فارسی لازم نیست ، اما اگر رعایت شود شعر دارای صنعت بدیعی اعنات یا لزوم مالایلزم میشود.

 

                                            حرف ردف

 

هر یک از مصوِّت های ( ا ـ و ـ ی) که بی فاصله به حرف رَویّ پیوندد، ردف نامیده میشود و قافیه ای را که ردف دارد مُردَف ( به ضم اول و فتح سوم) مینامند. ردف بر سه گونه است: اصلی ، زاید و مرکب.

 

ردف اصلی : هر یک از مصوِّت های ( ا ـ و ـ ی ) که بی فاصله پیش از رَویّ می آید و با آهنگی کشیده تلفظ میشود، ردف اصلی نام دارد. مانند : ( باد ـ شاد ) ، (بود ـ نمود)، ( بید ـ دید)

 

یار ناپایدار دوست مدار .. دوستی را نشاید این غدار

عمر، برف است وف آفتاب تموز .. اندکی ماند و خواجه غِرّه هنوز   (سعدی)

آفتاب آمد دلیل آفتاب .. گر دلیلت باید از وی رو متاب    (مولانا)

 

ردف زاید : ردف زاید، حرکت ساکنی است که میان مصوّت های (ا ـ و ـ ی) و حرف رَویّ فاصله میشود. مانند حرف (خ) در کلمات ( تاخت ـ ساخت ) و ( دوخت ـ سوخت) و ( ریخت ـ بیخت).

 

هر که آمد عمارتی نو ساخت .. رفت و منزل به دیگری پرداخت    (سعدی)

آفتابی کز وی این عالم فروخت .. اندکی گر بیش تابد جمله سوخت  (مولانا)

 

ردف مرکب : مجموع ردف اصلی و ردف زاید را ردف مرکب مینامند. به مثال ها توجه کنید:

 

1 ـ هر که آمد عمارتی نو ساخت .. رفت و منزل به دیگری پرداخت  

2 ـ آفتابی کز وی این عالم فروخت .. اندکی گر بیش تابد جمله سوخت

 

1 ـ حرف (ت) رَویّ، (الف) ردف اصلی، (خ) ردف زاید و مجموع ( ا +خ) ردف مرکب است.

2 ـ حرف (ت) رَویّ، (و) ردف اصلی، (خ)  ردف زاید و مجموع ( و +خ ) ردف مرکب است.

 

                                          قید

 

هر گاه حرف ماقبل رَویّ ساکن باشد و قبل از حرف ساکن هم مصوت های ( ا ـ و ـ ی ) قرار نگرفته باشد، حرف پیش از رَویّ قید نام دارد. مانند حرف (س) در (دست ، بست ، مست)

 

                                               حروف بعد از رَویّ

 

حروفی که بعد از حرف رَویّ می آیند چهار حرف است : 1 ـ وصل 2 ـ خروج 3 ـ مزید 4 ـ نایره

حرف وصل : حرفی است که بدون فاصله بعد از رَویّ می آید و پیوستن این حرف، رَویّ ساکن را متحرک میگرداند:  ای که پنجاه رفت و در خوابی .. مگر این پنج روزه دریابی   (سعدی)

حرف (ب) رَویّ و (ی) حرف وصل است.

 

حرف خروج : حرفی است که به وصل می پیوندد. مانند:

درخت غنچه برآورد و بلبلان مستند .. جهان جوان شد و یاران به عیش بنشستند

در مثال بالا (س) حرف قید و (ت) حرف رَویّ، (ن) حرف وصل و (د) حرف خروج است

 

حرف مزید : حرفی است که به خروج می پیوندد. مانند:

دلی کز مهر سرتابد به حسرت می گدازیمش .. وگر از شوق باز آید به رحمت می نوازیمش 

در مثال (الف) حرف ردف اصلی، (ز) حرف رَویّ، (ی) حرف وصل، (م) حرف خروج و (ش) حرف مزید است.

حرف نایره : یک حرف یا پیش تر است که به حرف مزید می پیوندد و بنابر این حروف قافیهء بعد از حرف مزید را نایره می گویند.

کاش قدر نعمتش دانستمی .. یا ادای شکر بتوانستمی

(الف) ردف اصلی، (ن) رَویّ، (س) وصل، (ت) خروج، (م) مزید و (ی) نایر است

 

                                           ذوقافتین

 

گاه شعرا در سرودن شعر دو قافیه را کنار یکدیگر قرار میدهند. مثال:

ای قصهء بهشت ز کویت حکایتی .. شرح جمال حور ز رویت روایتی

                          قافیه    قافیه                                      قافیه   قافیه

دراین بیت وا‍‍ژه های (کویت ـ رویت و حکایت ـ روایت) واژه های قافیه هستند.

 

قافیهء خطی :  واژه های که قافیهء شعر قرار میگیرند ، هجای قافیه در آن ها باید از لحاظ تلفظ و نوشتار یکسان باشند. مثلا واژه های: لذیذ، غلیظ، عزیز، عریض نمی توانند واژه های هم قافیه باشند.

 

قافیهء میانی و درونی: گاه در شعر علاوه بر قافیهء پایانی ابیات، میان و درون مصراع ها هم واژه های هم قافیه قرار میگیرند که به نام قافیهء میانی و درونی یاد میشوند. مثال :

تو کمان کشیده و در کمین که زنی به تیرم و من غمین .. همه ء غمم بود از همین که خدا نکرده خطا نکنی

 

ردیف : کلمه یا کلمه هایی است که با معنی یکسان در آخر ابیات عینا تکرار میشود. مثال:

                                                 قافیه| ردیف                              قافیه| ردیف

               خوشا دلی که مدام از پی نظر | نرود .. بهر درش که بخوانند بیخبر | نرود

 

                 سخن آخر  در رابطهء وزن و محتوای شعر

 

وزن هر شعر باید رابطهء مناسب و معقول با محتوای آن داشته باشد. به عبارت دیگر، شاعر باید هماهنگی بین هدف و مفصود شعر را با وزن انتخابی رعایت کند تا تاثیر و دل انگیزی شعرش دوچندان گردد و اگر این هماهنگی رعایت نشود، نا هماهنگی میان محتوا و وزن به وجود می آید، زیرا برای سرودن اشعار  با محتوای شاد و طرب انگیز وزنی تند و شاد و ضربی مناسب است و برای سرایش شعر با محتوایی که بیانگر درد و رنج و غم و غصه باشد، بایستی وزنی سنگین و موقر برگزید و بطور کلی هر شعری با توجه به حالت عاطفی و محتوای شعر با وزنی خاص مطابقت میکند. گاه مشاهده میگردد که شاعر رعایت این هماهنگی بین وزن و محتوا را نکرده ، برای سرودن مرثیه یی ، وزنی شاد و ضربی برگزیده و مسلم است که عاطفه ای شهعر در سرودن شعر دخالتی نداشته است. سرودن شعر با مضامین پند و حکمت نیاز به وزن سنگین و موقر دارد. مخزن الاسرار نظامی گنجوی که سرشار از پند ، حکمت و موعظه است ، وزنی شاد و ضربی دارد. (مفتعلن مفتعلن فاعلن)

  

منابع:

1  ـ  المعجم فی معاییر اشعار العجم شمس قیس رازی

2  ـ  معیارالاشعار، خواجه نصیرالدین طوسی

نظرات ()



سعدی شیرازی
نویسنده: مجتبی اسکندری پاشا - ۱ تیر ۱۳۸٩

 بدون شرح

.......................

نظرات ()



لقمان
نویسنده: مجتبی اسکندری پاشا - ٢٤ خرداد ۱۳۸٩

پندهای لقمان



روزی لقمان به پسرش گفت امروز به تو 3 پند می دهم که کامروا شوی. اول این که سعی کن در زندگی بهترین غذای جهان را بخوری! دوم این که در بهترین بستر و رختخواب جهان بخوابی و سوم این که در بهترین کاخها و خانه های جهان زندگی کنی. پسر لقمان گفت ای پدر ما یک خانواده بسیار فقیر هستیم چطور من می توانم این کارها را انجام دهم؟

لقمان جواب داد: اگر کمی دیرتر و کمتر غذا بخوری هر غذایی که می خوری طعم بهترین غذای جهان را می دهد. اگر بیشتر کار کنی و کمی دیرتر بخوابی در هر جا که خوابیده ای احساس می کنی بهنرین خوابگاه جهان است. و اگر با مردم دوستی کنی، در قلب آنها جای می گیری و آن وقت بهترین خانه های جهان مال توست

نظرات ()



انواع ادبی
نویسنده: مجتبی اسکندری پاشا - ۱٩ خرداد ۱۳۸٩

انواع ادبی

(حماسه)

 

انواع ادبی در ردیف نظامهایی از قبیل سبک شناسی و نقد ادبی، یکی از اقسام علوم ادبی به شمار می‌رود. در نظریه ادبیات اروپایی thearyof نام دارد. موضوع اصلی آن، طبقه‌بندی کردن آثار ادبی از نظر ماده و صورت در گروههای محدود و مشخص است. از آنجا که مهمترین مختصه علم این است که می توان طبقه‌بندی کرد، این مهم در ادبیات بوسیله انواع ادبی صورت می‌گیرد. در انواع ادبی هدف اصلی طبقه بندی کردن برحسب ساختمان است که می‌توان آثار ادبی را استخراج کرد و وجوه تفارق آنها را با دسته‌های دیگر نشان داد. به طورکلی می‌توان گفت که انواع در اعصار مختلف دستخوش تغییر می‌شود چنانکه حماسه در شاهنامه با حماسه پیش و پس از آن فرق می‌کند.

مفهوم غزل در سبک خراسانی با مفهوم غزل در سبک عراقی متفاوت است و یا غزلی که در دیوان حافظ دیده می‌شود در دیوان سعدی نیست. از این رو باید گفت که شاعران صاحب سبک از آنجا که با ذهن و زبان رفتاری خاص دارند در چهارچوب «نوع» تصرف می‌کنند. انواع ادبی گاهی به عللی در دوره‌ای مورد بی‌توجهی واقع می‌شدند اما ممکن است دوباره تجدید حیات کنند،‌ مثلاً غزل بعد از رواج شعر نو مورد بی‌توجهی واقع شد اما امروزه دوباره مرسوم شده است. البته باید دانست وقتی که نوع ادبی بعد از مدتها دوباره زنده می‌شود، دیگر ان نوع ادبی قبلی نیست بلکه در آن تغییراتی راه یافته است. چنانکه حماسه قبل از همر شاعر یونانی، مانند حماسه بعد از او نیست. تجدید حیات در ادبیات امری بدیهی است . به طور مثال «پریا»ی احمد شاملو بر مبنای ترانه‌های عامیانه ساخته شده است و یا جمالزاده و صادق هدایت در نگارش برخی از داستانهای خود از مایه‌های ساختاری داستانهای عامیانه و فولکوریک استفاده کرده‌اند. همچنین در یکی از فرضیه‌های مربوط به پیدایش غزل می‌گویند منشا آن ترانه‌های عامیانه است و در نظریه درست‌تر عقیده بر این است که غزل از بطن قصیده برخاسته است.

از سوی دیگر دیگر کار انواع ادبی صرفاً طبقه‌بندی کردن آثار ادبی است اما در مطالعات ادبی گاهی با آثار مهمی سروکار داریم که ازدیدگاه ماده ادبیات کاملاً‌جزء ادبیات نیستند. برای مثال تاریخ بیهقی با تاریخ بلعمی هرچند که جزء شعر تعلیمی هستند و تفکر خاصی را آموزش می‌دهند اما حاوی مختصات بالای ادبی هستند. سابقه انواع ادبی مانند بیشتر علوم ادبی به آثار ارسطوی یونانی و هوراس می‌رسد. در فن شعر آنان حماسه و تراژدی دونوع عمده‌اند هرچند ارسطو از ادب غنایی لیریک صحبت نمی‌کند . اما به طور کلی انواع عمده ادبی در نزد قدمای غرب عبارتند از: 1- نوع حماسه epic 2- نوع غنایی 3- نوع نمایشی dramatic

الف: سوگنامه یا تراژدی ب: شادنامه یا کمدی

از انواع دیگر ادبی در این دوره طنز satrie بوده است. تا اواخر دوره رنسانس بلکه تا حدود قرن 18 میلادی مشخصات و حدود این انواع برای نویسندگان و شاعران روشن بود و قوانین مربوط به هر نوع تحت انواع قراردادهای ادبی مراعات می شد، قراردادهای ادبی به این معناست که مثلاً مطابق قرارداد غزل باید حدود 7 بیت داشته باشد و مطلع آن مصرع (دو مصراع هم قافیه) باشد و موضوع آن غنایی باشد، اما هنرمندان بزرگ گاهی در قراردادهای ادبی تصرف می‌کنند و در عوض، خود واضع قراردادهای جدید می‌شوند؛ از این رو باید گفت که قراردادها در هر عصری وضعیت خاصی پیدا می‌کنند. در دوران معاصر انواع جدیدی به انواع سابق افزوده شده به عنوان مثال : داستان بلند، داستان کوتاه، بیوگرافی یا شرح‌حال نویسی، مقاله نویسی ، ... گفتنی است که همیشه نمی‌توانیم نوع ادبی یک اثر را با دقت و صراحت مشخص کنیم و دیگر اینکه کمتر اتفاق می‌افتد که بتوان اثری را با نوع ذکر آن، آنچنان که باید و شاید معرفی نمود. گاهی ناچاریم برای شناخت اثریف از چندین اصطلاح انواع ادبی استفاده کنیم چنانکه اگر چه گلستان سعدی همچون مناجات‌نامه خواجه عبدالله انصاری مسجع است اما کتابی تعلیمی است و با مناجات تفاوت دارد.

تقسیم بندی غربیان از ادبیات مبتنی بر آثار ارسطو و هوراس در کتاب فن شعر است که بیشتر جنبه معنایی دارد. از این رو جهانی است. یعنی در همه جا کمابیش صدق می‌کند. به طور مثال حماسه با بیان خصوصیاتی که در ادب یونان دیده می‌شود چون ایلیاد و ادیسه در ادب ما هم نظیری چون شاهنامه دارد اما تقسیم بندی ما در ایران بیشتر صوری بوده است مثلاً شعر را با توجه به تعداد ابیات و وضع قافیه‌ها و از روی شکل بیرونی به غزل، قصیده، قطعه و رباعی تقسیم کرده‌اند. نقص این طبقه‌بندی این است که شعر را به لحاظ معنایی بررسی نمی‌کند مثلاً‌در قالب قصیده هر معنایی از مدح  و هجو و پند و اندرز و عرفان، .... ممکن است دیده شود و در قالب غزل هم غنا می‌بینیم و هم عرفان و هم سیاست و هم وصف. بحث قوالب در ادب فرنگی هم مطرح است و در بین ادبای فرهنگی هم این معضل وجود داشته است که آیا می‌توان قوالب را انواع ادبی محسوب کرد یا نه؟ اولاً به نظر می‌رسد باید قوالب شعری را هم در انواع مطرح کرد زیرا به هر حال نوعی طبقه بندی است و باعث تمییز گونه‌های شعری می‌شود. ثانیاً می توان با طرح مطالب جدید و تمیز دیدگاههای سنتی، به این طبقه بندی صوری جنبه معنایی داد. مثلاً از نظر ما قصیده معمولاً قالبی برای مدح بوده است قالبی است برای مضامین حماسی با این فرق که قهرمان این حماسه (ممدوح) راستین نیست. و اعمال او گاهی کاریکاتوری از اعمال قهرمان حماسه‌های اصیل است. قصاید غیرحماسی در تاریخ قصیده جنبه ثانوی دارند و  طیفی از قصیده محسوب می‌شود. همچنین غزل اصالتاً و بالذات غنایی است و غزلهای غیرغنایی از فروع آن هستند. اگرچه طبقه‌بندی شعر در ادبیات ما برحسب صورت بوده است. اما گاهی به ندرت در آثار قدما به ذکر انواع مختلف معنایی برمی‌خوریم. سعدی در مقدمه باب 5 بوستان می‌گوید: شبی در حال سرودن شعر بودم که انسان بدطینتی شعر مرا شنید و سخن مرا ستود اما گفت که فقط در شیوه زهد و شطح و طامات (در شطح و طامات سخنانی بی‌اراده از دهان صوفی در هنگامی که غرق خداست بیرون می آید) و پند خوب است و نه در شیوه خشت و کوپال و گرز گران ، که دیگران آن کار را به اوج رسانده اند.

شبی زیت فکرت همی سوختم

چراغ بلاغت بیفروختم

هم از خبث نوعی در آن درج کرد

که ناچار فریاد خیزد ز درد

پراکنده گویی حدیثم شنید

جز احسنت گفتن طریقی ندید

که فکرش بلیغ است و رایش بلند

در این شیوه زهد و طامات و پند

نه در خشت و کوپال و گرز گران

که این شیوه ختم است بر دیگران

مرا مدعی این است که سعدی در نوع تعلیمی، اخلاقی شعر استاد است نه در شعر حماسی که امثال فردوسی و اسدی طوسی آن را به غایت رسانده اند.

به طور کلی انواع ادبی را می‌توان به نحو زیر به طور مرتب و علمی‌تر بیان کرد:

1-   غنایی lyric: مقصود از نسیب (=مقدمه غزل) و تشبیب (=ذکر ایام جوانی) و غزل، همان تغزل است که جنبه غنایی دارد. از سوی دیگر رثا و شکوی و اعتذاد نیز مبین احساسات و عواطف گوینده هستند جنبه غنایی دارند.

2-   حماسی epic: در این نوع مفاخره و مدح نیز جنبه حماسی دارد. مفاخره مثل خاقانی، مدح مثل فرخی

3-   هجایی، هجو: مانند سوزنی سمرقندی، طنز نیز در این مجموعه قرار می گیرد.

4-   روایی narrative: وصف از فورع این دسته است، مثل نظامی بخصوص در اسکندرنامه

5-   شعر تعلیمی: اخلاقی ، حکمی و زهد

در پایان باید گفت که انواع ادبی نظامی است بین سبک‌شناسی و تاریخ ادبیات و نقد ادبی که مباحث آن در پاره‌ای از جهات مخصوصاً با نقد ادبی و سبک شناسی در هم می‌آمیزد.

اولین انسان شاهنامه کیومرث است که بعد از مرگ آن اعضای بدنش تبدیل به معادن،‌ انسان، گیاه و غیره می‌شود. تقارن جاودانگی با مار در داستان گیلگمش و داستان آدم و حوا (مار در زبان عربی = حیه: حی، زندگی) در اساطیر ژاپن ایزد ناکی و ایزد نامی خواهر و برادری که ازدواج کردند، قوسی و نوگوا: چینی، لحمود و لحامود و در ایران مشی (مرد)  و مشیانه (زن)‌. در زمان هوشنگ کشف آتش است و اختراع خط ساخت اولیه آن به دست جنیان بوده است..

حماسه(epic) : در لغت به معنای دلاوری و شجاعت است و از قدیمی‌ترین و مهیج‌ترین انواع ادبی است. حماسه شرح دوران قبل تاریخ است. گزارشی از اوضاع و احوال نخست و تاریخ صدور جهان و روزگار مردمان نخستین را ترسیم می‌کند. در حماسه سخن از جنگ‌هایی است که برای استقلال یا بیرون‌راندن و شکست دشمن یا کسب نام و به‌دست آوردن ثروت صورت گرفته است. از این رو حماسه هر ملتی بیان‌کننده آرمان‌های آن ملت است. در حماسه، تاریخ و اساطیر، خیال و حقیقت به هم آمیخته و سخن از نخستین‌ها و اوایل می‌رود، یعنی چه کسی نخستین بار آتش را کشف کرد یا اینکه خط چگونه آموخته شد. نخستین کوشش‌های ذهنی بشر در رویارویی با مرگ، زندگی‌، عشق و نفرت، گذشت و فداکاری در حماسه مطرح است و اینکه جهان نخستین و عصر آفرینش چگونه بوده است. در این حوزه، بشر در مقابل خدایان و جهان ناشناخته قرار دارد. اسم دیگر حماسه شعر پهلوانی است که به صورت قصص و افسانه‌های شفاهی سینه به سینه نقل می‌شده و ضرورتاً به صورت مکتوب نوشته شده است، مثلاً‌ داستان رستم و سهراب تا زمان فردوسی به صورت مدرن و مکتوب نبوده و فردوسی به سبب ضرورتی که برای تدوین تاریخ ملی ایران احساس می‌شده آنرا به نظم کشیده است. اصولاً ‌حماسه به مقتضای دوره کتابت و تدوین تغییراتی می‌کند و در لایه‌هایی از منطق و آیین و رسوم آن عصر پوشیده می‌شود. مطابق الگوهای اساطیری کهن می‌دانیم که معمولاً قهرمانان ازدواج نمی‌کردند، بلکه زنان مشتاقانه به سوی آنها می‌شتافتند تا از آنها فرزندی بیابند. اما فردوسی در شرح ازدواج رستم و تهمینه به مقتضای آداب و رسوم و اخلاقیات عصر خود آنجا که سخن از ازدواج تهمینه با رستم است، مراسم ازدواجی را به روایت قدیمی الحاق کرده است. در حالی‌که این بخش با توجه به اصل داستان صادق نیست. یکی از محاسن شاهنامه آن است که فردوسی حتی‌المقدور کوشیده است که در بافت‌های کهن دست نبرد. چنانکه به خوانندگان خود می‌گوید:

تو این را دروغ و فسانه مدان

به رنگ فسون و بهانه مدان

از او هرچند در خورد با خرد

دیگر بر ره رمز و معنی برد

از این رو بسیاری از اشارات اساطیری یا حماسی اصیل قدیم به صورت تقریباً دست نخورده در شاهنامه باقی‌مانده است. مانند سوگند خوردن به خورشید (رستم و پهلوان مهری) که مربوط به دوران مهرپرستی است.

انواع حماسه ( تقسیم حماسه بر حسب قدمت)

1-   حماسه سنتی: ترادی شنال(traditional) که به آنها حماسه‌های ابتدایی یا نخستین و شفاهی می‌گویند. این حماسه‌ها در زمان‌های قدیم شکل گرفته است، مانند ایلیاد و ادیسه، مهابهارات، رامایانا، ایاتکارز، در ایران، شاهنامه فردوسی، گرشاسب نامه اسدی طوسی، بهمن نامه، برزونامه و ...

2-   حماسه‌های ثانوی یا ادبی: به نحوی استادانه بر مبنای حماسه‌های قدیمی ساخته شده‌اند. در این حماسه‌ها شاعر موضوعی را ابداع می‌کند یا از موضوعات قدیمی سود می‌جوید، اما معیارهای حماسه‌های کهن را رعایت می‌کند، انه اید یا آنه اید، ویژیل که بر مبنای ایلیاد و ادیسه هومر ساخته شده است و نیز بهشت گمشده میلتون که براساس اساطیر مسیحی نوشته شده و قهرمان آن آدم است.

3-   حماسه‌های متأخر یا سومین: از روی حماسه‌های ثانوی در ادوار متأخر ساخته شده است،‌ مانند رستم و سهراب که مایتو آرلوند از رستم و سهراب شاهنامه ساخته یا نمایشنامه رستم و سهراب حسین کاظم زاده که بر مبنای شاهنامه نوشته شده و یا داستان‌های عامیه مرسومی که به نثر ساده در شرح پهلوانی‌های رستم به نام رستم‌نامه موجود است.

تقسیم حماسه برحسب موضوع

1-   حماسه اساطیری: قدیمی‌ترین و اصیل‌ترین نوع حماسه است. این حماسه مربوط به دوران ماقبل تاریخ است و برمبنای اساطیر شکل گرفته است، مانند حماسه سومری یا بابلی گیل گمش و بخش اول شاهنامه فردوسی تا داستان فریدون که در این قسمت از شاهنامه از اوایل سخن رفته است و گفته شده اولین کسی که گرمابه ساخت یا نوشتن آموخت چه کسی بود. بخش‌هایی از ایلیاد و ادیسه و قسمتی از تورات و رامایانا و مهابهارات نیز جزو این نوع حماسه‌ها هستند.

2-   حماسه پهلوانی: در این نوع حماسه سخن از زندگی پهلوانان رفته است و حماسه پهلوانی ممکن است جنبه اساطیری نیز داشته باشد، مانند زندگی رستم و شاهنامه و ممکن است جنبه تاریخی داشته باشد، مانند ظفرنامه حمدالله مستوفی و شهنشاه نامه صبا که قهرمان‌های‌شان وجود تاریخی دارند. در حماسه‌های پهلوانی قهرمان معمولاً یک پهلوان مردمی است و برای او مرگ بهتر از ننگ است. یونانیان و ایرانیان که دارای زندگی فعال بوده‌اند و با اقوامی در جنگ و صلح به سر می‌بردند دارای حماسه پهلوانی هستند.

3-   حماسه‌های دینی یا مذهبی که قهرمان آن یکی از رجال مذهبی است و ساخت داستان حماسه بر مبنای اصول یکی از مذاهب است، مانند کمدی الهی دانته و خداوند‌نامه صبای کاشانی. اقوامی که فعالیت‌های برون‌مرزی نداشتند و در خود بودند دارای این نوع حماسه‌ها هستند، مانند چینیان، هندیان باستان و ..

4-   حماسه‌های عرفانی‌ که در ادبیات فارسی زیاد است. در این گونه حماسه قهرمان بعد از شکست دادن دیو نفس و طی سفری مخاطره‌آمیز در جاده طریقت در نهایت به پیروزی که همانا حصول به جاودانگی است دست می‌یابد و به فنای فی‌الله می‌رسد. منطق الطیر عطار نیز نوعی حماسه عرفانی است که به شیوه تمثیلی سروده شده است. بهگو دگیتا از متون مذهبی هند، ساخت عرفانی دارد.

٭اصطلاح پهلوان پنبه یعنی کسی‌که در توهم خود اوضاع و احوال دیگری را برای خود رقم می‌زند که در دسته حماسه طنز یا سخره قرار می‌گیرد، مانند رمان معروف دایی جان ناپلئون نوشته ایرج پزشک‌زاد تمام حماسه چه فلسفی‌، چه عرفانی ، چه اساطیری ... همواره دریافتی از شهسواری و خطرکردن‌ها روی می‌دهد.

حماسه‌های معروف جهان

1-   ادبیات سانسکریت: مهابهارات، رامایانا.

الف- مهابهارات: نام سروده صدها شاعر نام و نشان‌دار در زمان‌های مختلف است که به‌وسیله ویاسه جمع آوری شده است. در این حماسه سخن از پهلوانان و پیروزی رجال مذهبی از قبیل کریشناو آرجونا است.

ب- رامایانا: توسط والی میکی در 48 هزار بیت سروده شده. رام یا یامان سرگذشت راما یکی از تجسدهای ویشنه از خدایان هندوست و این حماسه در مراسم دینی خوانده می‌شد و جزء متون مذهبی است.

2-   ادبیات یونانی: ایلیاد و ادیسه اثر هومر شاعر نابینا است. ایلیاد شرح جنگ‌های ده ساله یونان و تروا است، پاریس پسر شاه تروا شاهزاده زیبای یونانی یعنی هلن را از نزد شوهرش ربوده و این کار موجب جنگ یونان با مردم تروا می‌شود. در ادیسه نیز ادیس از پهلوانان یونانی جنگ تروا در راه بازگشت به وطن دچار سرگشتگی و گرفتاری می‌شود که مردم می‌پندارند او مرده است. ادیس ناشناس به زادگاه خود بازمی‌گردد و خواستگاران سمج همسرش را به عقوبت می‌رساند.

3-   ادبیات رومی: انه اید، سروده ویژیل شاعر نامبردار رومی است.

4-   ادبیات عرب: الحماسه اثر بحتری و ابوتمام که در هر باب این کتاب قصاید و قطعاتی از شاعران جاهلی و اسلامی برگزیده است.

5-   ادبیات فارسی: شاهنامه، در شاهنامه سه بخش اساطیری، پهلوانی و تاریخی قابل تمییز است. بخش اساطیری از زمان کیومرث تا فریدون‌ و بخش پهلوانی از زمان کاوه تا قتل رستم را شامل است. بخش تاریخی که گاه هم با افسانه درهم آمیخته است از اواخر عهد کیانی و آمدن  اسکندر تا شکست ایرانیان از اعراب را دربرمی گیرد.

آثار ادبیات اروپا: حماسه معروف بهشت گمشده از شاعر معروف نابینا میلتون که در دوازده باب سروده شد و قهرمان این حماسه حضرت آدم است و همچنین کمدی الهی دانته در اوایل قرن 14 میلادی تصنیف شد. بخش اول آن داستان دوزخ، بخش دوم داستان اعراف، بخش سوم داستان بهشت است. دانته در این کتاب به این سه مکان سفری خیالی دارد.

روئین تنی: روئین تن کسی است که هیچ حربه ای بر او اثر ندارد و نیروهای مافوق طبیعت او را شکست ناپذیر کردند و فقط یک نقطه از بدن او روئینه نیست، یعنی یک نقطه ضعف دارد. تنیس مادر آشیل، آشیل را در رودخانه استکس که دورتا دور جهان مردگان را فرا گرفته، فرو برد و آشیل رویین تن شد. نقطه ضعف و آسیب پذیری آشیل در پاشنه پای اوست؛ زیرا مادرش هنگام غوطه دادن آن، پاشنه پایش را به دست گرفته بود. در جنگهای تراوا پاریس یتری بر پاشنه پای او زد و آشیل مرد. اسفندیار پهلوان نامدار ایرانی نیز رویین تن است مطابق روایتی زردشت اناری به او خوراند و او را رویین تن کرد، و در روایت دیگر اسفندیار به دستور زردشت در رودخانه اساطیری دائینی آب تنی کرد و رویین تن شد اما چون اسفندیار در آب چشمهای خود را بسته بود چشمش رویینه نمی شود و رستم به راهنمایی سیمرغ تبری از چوب گز را به چشم او نشانه می رود و او را از پای درمی آورد. رستم نیز وقتی ببر بیان بر تن می کند آسیب ناپذیر می شود. رویین تنی از آرزوی تشبه پهلوانان به خدایان است که نامیرا و آسیب ناپذیر بودند.

خون و خونخواری: مطابق گزارشهای مردم شناسی و قصص حماسی قهرمانان پس از کشتن دشمن خون او را می نوشیدند، تا نیروی او را به خود منتقل کنند زیرا خون در نظر آنها همان روح بوده است و پس از مغلوب کردن دشمن گاهی جگرگاه او را می جویدند زیرا آن را منبع خون می دانستند چنانکه وحشی به دستور هند پهلوی حمزه عموی پیامبر را شکافت و جگر او را جوید. از این رو به هند آکله الاکباد گویند. در داستان رستم و سهراب نیز رستم با خنجر جگرگاه سهراب را می درد. جانوس یار و ماهیار نیز به جگرگاه داراب دشنه می زنند. گودرز در جنگی که به خوانخواهی سیاوش و هفتاد و دو فرزند و نوه خود می کند پیران ویسه را (وزیر افراسیاب) می کشد و سپس خون او را می نوشد.

فرو برد چنگال و خون برگرفت

بخورد و بیالود روی شگفت

به هرحال خون در حماسه و اساطیر نقش عمده ای دارد مثلاً خون به زمین فرو نمی رود مگر آنکه انتقام او گرفته شود از این رو دقت داشتند سر را در طشت جدا کنند و یا خون را بر نعت بریزند. از گور مظلومان و شهدا نیز گل می روید چنانکه از خون فرهاد لاله دمید.

زحسرت لب شیرین هنوز می بینیم

که لاله می دمد هنوز از خاک تربت فرهاد

نام پوشی یا کتمان نام: از اعتقادات جادویی اقوام کهن این بوده که رسم معرف (کل) کامل مسماست(کسی که دارای اسم است) و اگر کسی اسم کسی را بداند بدان معناست که او را بدرستی می شناسد، لذا بر او احاطه و تسلط دارد. از این رو به زبان رمز گفته شده که خداوند هزار و یک اسم دارد و یکی از آنها که اسم اعظم اوست دست نیافتنی است و آن به این معنی است که خداوند را چنانچه که باید و شاید نمی توان شناخت و هم از این جاست که جادوگران برای نابودی کسی نام او را بر کاغذ نوشته می سوزاندند . در حماسه معمولاً پهلوان اسم خود را به دشمن نمی گوید. رستم نیز اسم خود را به سهراب نگفت. در نبرد اشکبوس کسانی با رستم اشکبوس وقتی مشاهده می کند که مردی پیاده به جنگ او آمده او را خام و بی تجربه انگاشته و با تمسخر می پرسد که اسم تو چیست.

بدو گفت خندان که نام تو چیست

تن بی ترسرت را که خواهد گریست

تهمتن چنین داد پاسخ که نام

چه پرسی کزین پس نبینی تو کام

مرامام من نام، مرگ تو کرد

زمانه مرا ؟ ترک تو کرد.

شاهنامه

صور اساطیری یا آرکی تایپ: (archetyp) که به صورت مثالی و کهن الگو هم ترجمه شده؛ در اصطلاح یونگ برای محتویات ناخودآگاه جمعی است و مراد از آن افکار غریزی و مادرزادی و تمایل به رفتارها و پندارهایست که مطابق الگوی از پیش مشخصی به صورت فطری و ذاتی در نوع انسان وجود دارد در روانشناسی یونگ به معنی اشکال و صور متکرری از تجربیات زندگی پدران باستانی ما که به ناخودآگاه عمومی نژاد بشری به ارث رسیده است، و در اساطیر و رویاها و تخیلات و آثار ادبی رخ می نماید. در نقد ادبی آرکی تایپ به آن دسته از طرحهای روایی و شخصیتها با تصاویری که در بسیاری از موضوعهای ادب مشاهده می شودف اطلاق می گردد از مضامین صور اساطیری و تصاویر و شخصیتهایی که مکرراً در آثار ادبی دیده می شوند می توان به اسطوره حیات جاوید، سفر به جهان مردگان در زیرزمین، جستجو برای پدر، صعود به آسمان، تصاویر مربوط به بهشت و دوزخ و .... اشاره کرد.

گیل گمش: قدیمی‌ترین حماسه‌ای که امروز در دست است حماسه سومری گیل گمش است که تاریخ آن به حدود سه هزار سال ق.م می رسد این حماسه که به شعر است بر الواح شکسته ای از کتابخانه آشورپانی پال قرن 7 ق.م پیدا شد نوشته شده بود. یکی  از الواح داستانی شبیه به داستان نوح آمده است. گیل گمش پادشاه جبار و ستمگر شهر اروگ یا اوروک دو ثلث وجودش جنبه خدایی دارد و تنها یک ثلث آدمیزاد است. مردم از ستم او به خدایان شکوه می برند، خدایان نیز برای شکست او انکیرو نیرومند و وحشی را بیافریدند. در نزاع بین گیل گمش و انکیدو که درمی گیرد مادر گیل گمش به انکیدو می گوید تو فرزند منی، من تو را هم زاده ام و گیل گمش برادر توست آن دو باهم دوست می شوند و گیل گمش نیکوکار می گردد و پس از آن به سفرهای مخاطره آمیز می رود. به نزد خون بابا نگهبان جنگل می روند و او را می کشند. شجاعت گیل گمش باعث می شود که ایشتر خدا بانوی آشوری، که الهه عشق آشورهاست، عاشق او می شود اما گیل گمش به عشق او اعتنا نمی کند و او خشمگین شده و خدایان عصبانی حکم مرگ انکیدو را تصویب می کنند. انکیدو به خواب مرگ فرو می رود و بیمار می شود و سپس می میرد. گیل گمش با مرگ انکیدو می پندارد که خود مرده است و سر آن دارد که راز مرگ را دریابد از این رو به نزد جدش اوتنه پیششم می رود و راز مرگ و زندگی را از او می پرسد. او تنه پیشتیم عمر جاودان دارد و گیل گمش را به گیاه حیات که در قعر دریاست و خاصیت جاودانگی دارد راهنمایی می کند، گیل گمش گیاه را می یابد و چون به شستشوی خود می پردازد تا پس از آن گیاه را بخورد ماری آنرا می رباید و می خورد و جاویدان می شود. گیل گمش غمزده و مایوس به این نتیجه می رسد حال که نمی تواند جسم را جاودانه کند پس باید روح را جاودانه ساخت از این رو به دنبال نام نیک می رود.

ایلیاد: دومین حماسه کهن جهان ایلیاد و ادیسه هومر است که قدمتش به هشتصد سال پیش از میلاد می رسد. در ایلیاد می خوانیم که پادشاه تراوا پسرانی به نام هکتور که مشهور به دلیری است دارد و پاریس که به زیبایی مشهور است. پیشگویان گفتند وجود پاریس برای پدر بدشگون است، پدر پاریس را در کوهستانی رها می کند و او در کوهستان بزرگ می شود و به چوپانی می پردازد. روزی سه الهه بر او نمایان می شوند و از او می خواهند داوری کند و بگوید کدامیک از آنها زیباترند. پاریس آفرودیت را انتخاب می کند و از این رو دو خدای دیگر از او و مردم تراوا کینه برمی دارند و از طرفی پاریس در شهر اسپارت، هلن زن زیبای منلاس پادشاه یونان را دزدیده و به تراوا می گریزد.لشگر بسیاری از سوی یونان به فرماندهی آشیل و ادیس به جانب تراوا روانه می شود و جنگ یونان و تراوا ده سال طول می کشد، آشیل به علل عشقی با یونانیان هم رزم خود نزاع کرده و قلباً دوست دارد که یونانیان شکست بخورند با کنار رفتن آشیل هکتور که پادشاه تراواست، یونانیان را شکست می دهد آشیل که از این قضیه عصبانی شده به لشکر تراوا حمله می برد و هکتور را می کشد و مبارزه او را به ارابه بسته و گرد شهر می گرداند پاریس با دیدن این واقعه عصبانی شده تیری به پاشنه آشیل رویین تن می زند و او را می کشد. الهه مخالف با مردم تراوا به یونانیان می آموزد که اسب چوبین بزرگی بسازد و پهلوانان را چون ادیس و منلاس در آن پنهان شوند. یونانیان سپس خیمه های خود را آتش زده سوار کشتی شدند، ‌اهالی تراوا فریب خورده و گمان کردند که یونانیان به کلی رفته اند از این رو اسب چوبین به جا مانده را به شهر می برند . شب بعد که جشن پیروزی گرفته و مست بودند، پهلوانان یونانی از شکم اسب بیرون آمده و دروازه شهر را گشودند یونانیان که در پشت جزیره پنهان بودند وارد شهر شدند، مردان تراوا را کشتند و زنان را بین خود تقسیم کردند و منلاس به هلن همسر خود دست یافت.

نظرات ()



بایزید بسطامی
نویسنده: مجتبی اسکندری پاشا - ٢٢ فروردین ۱۳۸٩

-------------

بایزید بسطامی

ابویزید طیفور پسر عیسی پسر سروشان بسطامی ملقب به سلطان‌العارفین به ظاهر در نیمه اول قرن دوم هجری یعنی در سال آخر دوره‌ی حکومت امویان در شهر بسطام از ایالت کومش(قومس) در محله مؤبدان(زرتشتیان) در خاندانی زاهد و متقی و مسلمان چشم به جهان صورت گشود. (برخی از محققان پدران بایزید از جمله سروشان را پیرو آئین مهر دانسته‌اند.) فصیح احمد خوافی تولد او را در سال 131 هجری ثبت کرده و نوشته است که جد او سروشان والی ولایت قومس (کومش) بوده است.

می‌گویند جد این بینشور بزرگ ایرانی، سروشان زرتشتی بوده و سپس بدین اسلام درآمده است. چنین می‌نماید که بایزید در تصوف استاد نداشته و خرقه‌ی ارادت از دست هیچ‌یک از مشایخ تصوف نپوشیده است، گروهی او را امی دانسته و نقل کرده‌اند که بسیاری از حقایق بر او کشف می‌شد و خود نمی‌دانست، گروهی دیگر نقل کرده‌اند که یکصد و سیزده یا سیصد و سه استاد دیده است. قدر مسلم اینکه استاد او در تصوف معلوم نیست که کیست و خود چنین گفته است که مردمان علم از مردگان گرفتند و ما از زنده‌ای علم گرفتیم که هرگز نمیرد. و باز پرسیدند که پیر تو در تصوف که بود؟ گفت: پیرزنی

بایزید از خاندان مؤبدان عالم و زاهد و متقی و حافظان و ناقلان علوم ایرانی مربوط به دوران قبل از اسلام بوده، و از دولت مادرزاد نصیب وافر داشته است. از اقران احمد خضرویه و ابوحفص و یحیی معاذ است و حقیق بلخی را نیز دیده و با او صحبت داشته است. اینکه برای وی استادی کرد تصور کرده‌اند شاید نتیجه‌ی این منقول ابوموسی خادم است که سفارش کرده قبر او را پایین‌تر از قبر استاد نهند. به هر جهت زندگانی این عارف بزرگ ایرانی مبهم است و خلط و مزاج فراوان در آن راه یافته و اطلاع ما در این باره بسیار محدود و ناقص است، ولی با این همه آنچه از تعلیم و عرفان او باقی مانده است به هیچ وجه ناقص و مبهم نیست و به روشنی معلوم می‌شود که وی مردی بزرگ بوده و شطح و ماثورات صوفیه را که نتیجه‌ی شدت وجد و تجربت اتحاد و حالت سکر و ندای درونی و بیان آن در حالت عدم شعور ظاهری باشد به وضوح و صراحت و تفصیل برای نخستین بار آورده است. و همین گفتار و روش او در تصوف که شباهت تام و تمام به روش ملامتیه دارد موجب شده است که مردم بسطام با وی مخالف باشند.

 در میان عارفان ایرانی بایزید از نخستین کسانی است که به نویسندگی و به قولی به شاعری پرداخت. امام محمد غزالی در قرن پنجم هجری از آثار او استفاده کرده است ولی در حال حاضر چیزی از آثار قلمی وی در دست نیست. بدیهی است شهرت در امی بودن بایزید نیز به علت عدم اظهار خود او و بی‌زاری از تظاهر به آگاهی از علوم فخرآمیز ظاهری بوده است.

مأخذ عمده‌ی احوال بایزید بسطامی کتاب‌النور من کلمات ابی‌الطیفور تألیف ابوالفضل محمد پسر علی سهلکی صوفی است که از خلفاء بایزید بوده و بیشتر روایتها را به چند واسطه از خویشان و نزدیکان بایزید نقل می‌کند. شطحیات بایزید بسطامی که به پیر بسطام شهرت دارد در این کتاب جمع آمده است، بعلاوه پاره‌یی از این شطحیات را نیز جنید شرح کرده است که در کتاب‌اللمع سراج نقل شده است و مأخذ عمده‌ی اقوال و تعالیم بایزید همین‌هاست. از نورالعلوم هم که در شرح مقامات ابوالحسن خرقانی است اطلاعات مفید در باب بایزید بسطامی بدست می‌آید و در ظاهر آنچه در طبقات سلمی، انصاری، کشف‌المحجوب هجویری. تذکره‌الاولیاء عطار، نفحات‌الانس جامی و سایر مآخذ درباره بایزید آمده است غالبا از همین منابع اخذ شده است بایزید در اوایل خود به اقصی نقاط ایران، عراق، عربستان و شام سفر کرد و در هر جائی با دیده تیزبین خود چیزی آموخت.
برخی نوشته‌اند که وی شاگرد امام‌جعفرصادق(ع) امام ششم شیعیان بوده است به روایت سهلکی دو سال برای امام سقایی کرد و در دستگاه امام او را طیفورالسقاء می‌خواندند. تا آنکه امام جعفر صادق وی را رخصت داد که به خانه‌ی خویش بازگردد و خلق را به خدای دعوت کند. این روایت را غالب مآخذ صوفیه ذکر کرده‌اند از جمله اینکه: (وی مدت هفت سال از محضر امام جعفر صادق کسب دانش نموده است. گویند بعد از هفت سال روزی حضرت به بایزید فرمودند کتابی را از طاقچه‌ی اطاق بیاور. بایزید گفت طاقچه در کجاست؟ حضرت فرمود در این مدت شما در این خانه طاقچه‌ای ندیده‌ای؟ جواب داد من برای دیدن خانه و طاقچه نیامده‌ام، بلکه جهت دیدن طاق ابروی آن قبله‌ی اولیاء آمده‌ام (یعنی برای کسب فیض و درک معانی والای انسانیت آمده‌ام) حضرت فرمود: بایزید کار تحصیل تو تمام است باید به ولایت خود رفته و خلق را راهنمائی نموده و آنان را براه حق دعوت نمائی) هنگام بازگشت بایزید از نزد امام جعفر صادق هنوز مادرش که پیرزنی پارسا و پرهیزگار بود زنده بود.
مطلبی که در اینجا قابل توجه و تذکر می‌باشد اینست که چنانکه تولد بایزید را مطابق نظر برخی از نویسندگان در سال 188 هجری قمری بدانیم واقعه‌ی ملاقات او با امام جعفر صادق(ع) که در سال 148 هجری که وفات یافته ممکن نیست، ولی اگر قول صاحب مجمل فصیحی را مأخذ قرار داده و قبول کنیم که در سال 131هجری متولد شده است امکان درک محضر فیض‌بخش حضرت‌ امام جعفر صادق(ع) برای بایزید در عنوان جوانی یعنی در شانزده و هفده‌سالگی بعید بنظر نمی‌رسد. سهلکی وفات وی را در سال 234 هجری به سن هفتاد و سه ثبت کرده، سلمی و قشیری و خواند میر نیز سال234 و سال 261 ذکر کرده‌اند خواجه‌ عبدالله انصاری یا کاتبان بعضی نسخه‌های طبقات سال 261 هجری را درست‌تر پنداشته‌اند. مرحوم میرزا محمدتقی ملقب به مظفرعلیشاه کرمانی درباره سلسله‌های تصوف سروده است:

هم‌چنین آن جعفرصادق لقب                     آن امام پاک پاکیزه نسب

چشم و دل بگشود چو طیفور را                  بایزید آن پای تا سر نور را

یر بسطام از دمش شد زنده‌دل                     صاحب دل آمد و فرخنده دل

گشته مأذون اجازت زان جناب                    سلسله جاری شده زان مستطاب

جـمله درویشان شطـاری لقب                   خرقه بگـرفته از آن کامل ادب

ولی به نظر نگارنده(رفیع) با درنظر گرفتن تطابیق تاریخی وقایع و تلفیق مورخان و نویسندگان صوفیه، به طور نزدیک به یقین تولد بایزید بسطامی در سال 131 هجری و وفاتش در سال 234هجری در 103 سالگی در بسطام اتفاق افتاده است. به روایت سهلکی کسانی که بایزید نام داشته‌اند در بسطام بسیار بوده‌اند، چنانکه نام طیور هم که گویند بایزید به این نام خوانده می‌شد حتی در بین قوم و قبیله وی بسیار بود. به موجب روایت سهلکی بایزید دو برادر و دو خواهر نیز داشت که از آن جمله وی برادر میانه بود، برادر بزرگترش آدم نام داشت و آنکه از بایزید کوچکتر بود علی نامیده می‌شد. بعدها برادرزاده‌اش ابوموسی که پسر آدم بود به خدمت بایزید درآمد و شاگرد و خادم او شد. بایزید نسبت به ابوموسی که پسر آدم بود به خدمت بایزید درآمد و شاگرد و خادم او شد. بایزید نسبت به ابوموسی علاقه و محبتی پدرانه داشت و ابوموسی نیز در مواظبت احوال بایزید دقت تمام به کار می‌بست و در تکریم بایزید بسیار می‌کوشید در بسطام بایزید خانقاه و مسجد داشت و مریدان از اطراف به دیدنش می‌آمدند. اما بایزید در بین مریدان خویش به این ابوموسی علاقه‌ی دیگر داشت. درباره‌ی او بود که بایزید گفت: «آن دل دلین به، نه دل گلین» یعنی که قلب باید مثل قلب ابوموسی باشد.

به روایت سهلکی بایزید از احوال و اسرار خود آنچه را از دیگران پنهان می‌داشت پیش این برادرزاده خویش آشکار می‌کرد و می‌گویند ابوموسی در وقت مرگ گفته بود چهارصد سخن را از بایزید به گور می‌برم که هیچکس را اهل آن ندیدم که با وی گویم (راستی هیچ فکر کرده‌اید که سخنان مورد بحث چه بوده و درجه‌ی اهمیت آن تا چه حد بوده است که برادرزاده‌ی بایزید در تمام مدت عمر خود هیچکس را نیافته که آنها را با او درمیان بگذارد و ناگزیر آنها را با خود به گور برده است.) هنگام وفات بایزید ابوموسی بیست و دو سال داشت و سالها بعد از بایزید نیز زیست. در بین فرزندان او یک بایزید هم بود که او را بایزید ثانی، بایزید قاضی و بایزید اصغر نامیده‌اند و از وی نیز بعضی سخنان در معرفت نقل شده است. ابوموسی نسبت به عموی خویش حرمت و تکریم بسیار به‌جای آورد چنانکه هنگام وفات خویش وصیت کرد او را نزدیک بایزید دفن کنند اما قبر او را از قبر بایزید گودتر کنند تا گور او با گور بایزید برابر نباشد. آنچه وی از اقوال و احوال بایزید نقل می‌کند نیز این حال اعتقاد، فروتنی و بزرگداشت او را در باب بایزید نشان می‌دهد. در واقع قسمت عمده‌ای از سخنان منسوب به بایزید از طریق وی نقل شده است.

در لغت‌نامه دهخدا آمده است که طیفور‌بن عیسی بن آدم بن عیسی بن سروشان بسطامی ملقب به سلطان‌العارفین به دست امام علی بن موسی‌الرضا(ع) امام هشتم شیعیان مسلمانی گزیده و او را بایزید اکبر گویند. به طوری که نوشته‌اند بایزید چندین بار به سفر حج رفته و به‌طوری که مشروح آن در ورقهای پیش این تألیف آمده است، این سفرها که همراه با ریاضت نفس و تهذیب فکر بوده به منظور واقف کردن مردم به مقام والای انسانی و راهنمائی و ارشاد خلق به مردم‌گرایی انجام گرفته است.

شیخ فریدالدین عطار نیشابوری در تذکره‌الاولیاء می‌نویسد «نقل است که یک بار قصد سفر حجاز کرد چون بیرون شدی بازگشت. گفتند: هرگز هیچ عزم، نقص نکرده‌ای، این چرا بود؟ گفت: روی به راه نهادم زنگی دیدم تیغی کشیده که اگر بازگشتی نیکو، و الا سرت از تن جدا کنم، پس مرا گفت: «ترکت ‌الله ببسطام و قصدالبیت الحرام» خدای را به بسطام بگذاشتی و قصد کعبه کردی . . . » و یا اینکه: «نقل است که گفت مردی در راه حج پیشم آمد، گفت، کجا می‌روی، گفتم به حج، گفت: چه داری گفتم دویست درم، گفت: بیا به من ده که صاحب عیالم و هفت بار گرد من درگرد که حج تو اینست، گفت: چنان کردم و بازگشتم. و گفت از نماز جز ایستادگی تن ندیدم و از روزه جز گرسنگی ندیدم، آنچه مراست از فضل اوست نه از فعل من، و گفت: کمال درجه‌ی عارف سوزش او بود در محبت این رمز و راز والای انسانی را جلال‌الدین محمد بلخی(مولوی) آزاداندیش بزرگ ایرانی زیسته در قرن هفتم هجری چنین به نظم آورده است.

بایزید اندر سفر جستی بسی                       تا بیابد خضر وقت خود کسی

دید پیری با قدی همچون هلال                     بود در وی فر و گفتار رجال

بایزید او را چو از اقطاب یافت                       مسکنت بنمود و در خدمت شتافت

پیش او بنشست می‌پرسید حال                   یافتش درویش و هم صاحب عیال

گفت: عزم تو کجا؟ ای بایزید !                      رخت غربت را کجا خواهی کشید

گفت: قصد کعبه دارم از پگه                         گفت: هین با خود چه داری زادره

گفت: دارم از درم نقره دویست                     نک ببسته سست برگوشه‌ردی است

گفت: طوفی کن بگـردم هفت بار                   وین نکوتر از طواف حج شمار

و آن درمها پیش من نه ای جواد                   دان که حج کردی و شد حاصل مراد

عمره کردی، عمر باقی یافتی                        صاف گشتی بر صفا بشتافتی

حق آن حقی که جانت دیده است                  که مرا بر بیت خود بگزیده است

کعبه هر چندی که خانه بر اوست                   خلقت من نیز خانه سر اوست

تا بکرد آن خانه را در وی نرفت                      وندرین خانه بجز آن حی نرفت

ون مرا دیدی خدا را دیده‌ای                         گرد کعبه صدق برگردیده‌ای

خدمت من طاعت و حمد خداست                  تا نپنداری که حق از من جداست

چشم نیکو باز کن در من نگر                         تا ببینی نور حق اندر بشر

کعبه را یکبار «ببتی» گفت یار                        گفت:(یا عبدی) مرا هفتاد بار

بایزیدا کعبه را دریافتی                                  صد بها و عز و صد فر یافتی

بایزید آن نکته‌ها را گوش داشت                     همچو زرین حقه‌ای در گوش داشت

و یا اینکه: یکی از مریدان در راه مکه نزد او می‌رود. هنگام بازگشت دوباره پیش وی درمی‌آید و می‌گوید که خانه‌‌ی کعبه را دیده اما خداوند در آن نبوده است. بایزید او را می‌گوید: «خداوند خانه همواره در راه با تو بوده است.»

عین‌القضات شهید همدانی آزاداندیش معروف ایرانی زیسته در نیمه اول قرن ششم هجری درباره رمز و راز حج گزاردن بایزید بسطامی چنین نوشته است: (ای عزیز هرگز در عمر خود یک بار حج روخ بزرگ‌بزرگ کرده‌ای که«الجمعه حج‌ المساکین» مگر که این نشنیده‌ای که بایزید بسطامی می‌آمد و شخصی را دید گفت: کجا می‌روی؟ گفت:«الی بیت الله تعالی» بایزید گفت: چند درم داری؟ گفت: هفت درم دارم گفت: به من ده و هفت بار گرد من بگرد، و زیارت کعبه کردی. چه می‌شنوی ! ! کعبه‌ی نور«اول ما خلق الله تعالی نوری» در قالب بایزید بود، زیارت کعبه حاصل آمد

محراب جهان جمال رخساره‌ی ماست                      سلطان جهان در دل بیچاره‌ی ماست

شور و شر و کفر و توحید و یقین                             در گوشه‌ی دیده‌های خون‌خواره‌ی ماست

در هر فعلی و حرکتی در راه حج، سری و حقیقتی باشد، اما کسی که بینا نباشد خود نداند. طواف کعبه و سعی و حلق و تجرید و رمی حجر و احرام و احلال و قارن و مفرد و ممتنع در همه احوال است ( و من یعظم شعائرالله فانها من تقوی القلوب) هنوز قالبها نبود و کعبه نبود که روحها به کعبه زیارت می‌کردند (و اذن فی الناس یأتوک رجالا) دریغا که بشریت نمی‌گذارد که به کعبه ربوبیت رسیم ! و بشریت نمی‌گذارد که ربوبیت، رخت بر صحرای صورت نهند! هر که نزد کعبه گل رود خود را بیند و هر که به کعبه دل رود خدا را بیند. انشاء الله تعالی که به روزگار دریابی که چه گفته می‌شود ! انشاء الله که خدا ما را حج حقیقی روزی کند.

عین‌القضاه شهید همدانی همچنین می‌نویسد:« شبی در ابتدای حالت. ابویزید(بسطامی) گفت: الهی راه به تو چگونه است؟ «ارفع نفسک من الطرایق فقد وصلت» گفت: تو از راه برخیز که رسیدی، چون به مطلوب رسیدی طلب نیز حجاب راه بوده، ترکش واجب باشد

گفتم ملکا تو را کجا جویم من                         وز خلعت تو وصف کجا گویم من

گفتا که مرا مجو به عرش و به بهشت               نزد دل خود که نزد دل پویم من

آتش بزنم بسوزم این مذهب و کیش                عشقت بنهم به جاب مذهب در پیش

تا کی دارم عشق نهان در دل ریش                  مقصود رهی تویی نه دین است و نه کیش


جنید نهاوندی(بغدادی) عارف بزرگ ایرانی در قرن سوم هجری درباره‌ی بایزید بسطامی گفته است: بایزید چون در میان ما چون جبرئیل است، درمیان ملائکه، و هم او گفته است: نهایت میدان جمله‌ی روندگان که به توحید روانند، بدایت میدان این خراسانی است جمله مردان که به بدایت قدم او رسند همه در گردند و فرو شوند و نمانند، دلیل بر این سخن آن است که بایزید می‌گوید: دویست سال به بوستان برگذرد تا چون ما گلی در رسد.
شیخ ابوسعید ابو‌الخیر عارف مشهور ایرانی در قرن پنجم هجری درباره‌ بایزید چنین گفته است: هژده هزار عالم از  بایزید پر می‌بینم و بایزید در میانه نبینم یعنی آنچه بایزید است در حق محو است.

یوگنی ادوارد برتلس روسی درباره‌ی بایزید بسطامی می‌نویسد:« ابویزید (بایزید) طیفور ابن‌عیسی بن‌‌آدم سروشان بسطامی یکی از متفکرا‌ن تصوف که ‌در نوع خود ‌بی‌همتا بود (از راه استنتاج منطقی، از کل به جزء که در زمان معتزله با تکامل اصل احدیت مطلق یزدانی تشدید شده بود) ‌‌به این نتیجه رسیده بود که (یگانه هستی واقعی خداست) و راه رسیدن به میدان توحید، ‌تجلی ظاهری عبادت و انجام فرایض و غیره نبوده، بلکه فرو رفتن در اندیشه‌‌ی یگانگی خدا‌ (‌وحدت هستی) بدا‌ن‌سا‌ن است که در ژرفنا‌ی اندیشه‌‌ی موجودیت«فردی= من» ا‌نسان بطور کامل محو و ناپدید می‌گرد‌د و سعادت فراموشی وجود و سلب هرگونه حرکت نفسانی(فردی=‌‌ من) دست می‌دهد و به کل هستی ا‌عم ا‌جتماعی و یا روحانی می‌پیوند‌د.

درباره زندگی ا‌و اطلاعات ما اندک است و همین‌قدر میدانیم که در معرض حملات نمایندگان مذهب رسمی بوده و چند بار نیز از زادگاهش رانده شده است. وارستگی او برای کسب افتخار و دریافت پاداش نبود. سر چشمه‌ی وارستگی ا‌و می‌بایست از عشق به پروردگار ناشی شده باشد که خویشتن را در آن عشق از یاد برد‌ه بود. او تأیید می‌کند که در تعمق کامل در اندیشه‌ی وحدانیت می‌تواند احساس فنای «‌من» دست دهد، همانطوری که «من» عاشق به «من» معشوق می‌پیوند‌د. انسان فانی است و الوهیت پایدار. احتمالاً او با پیروی از گفته‌ی قرآن: « کل من علیها فان و یبقی وجه ربک ذوالجلال و الاکرام» (و تمام آنچه در آن است فانی است و تنها جلوه‌ی پروردگار تو که دارای جلال و کرام است برای همیشه باقی خواهد بود.) این حالت را فنا نامید‌ه ‌است.

اصطلاح فنا از پایان قرن سوم هجری (‌قرن نهم میلادی) به اصطلاح فنی تصوف تبدیل می‌گر‌دد و اهمیت بسیاری کسب می‌کند. زیرا در بیشتر مکاتب تصوف فنا را همچون هدف نهایی سالکان طریقت(راه صوفیه) می‌پذیرند. یک اثر بسیار جالب ادبی بنام شطحیات (سخنان حکیمانه در وجد) با نام بایزید وابستگی دارد که در معرض شدیدترین حملات دین ‌یارا‌ن قرار گرفته بود. تصور می‌رود که همین سخنان حکیمانه، انگیزه‌ی پیداشدن هاله‌یی از کفر برای مؤلف خود بوده است. این اثر بطور کامل تا زمان ما نرسیده و آنچه در دست داریم قطعاتی‌ است پراکنده با تفسیر جنید که تلاش ورزیده اثبات کند که در آنها مطالبی مغایر با اسلام نیست. یکی از این قطعاتچنین است:

((مرا در بر گرفت و پیش خود بنشاند. گفت: ای بایزید خلق من دوست دارند که تو را ببینند ! گفتم: بیارای مرا به وحدانیت و درپوش مرا یگانگی تو و به احدیتم رسان تا خلق تو چون مرا بینند، تو را بینند، آنجا تو باشی نه من در قطعه‌ دیگری گفته می‌شود:«در وحدانیت مرغی شدم، جسم از احدیت و جناح از دیمومیت. در هوای بی‌کیفیت چند سال بپریدم تا در هوایی شدم. بعد از آن هوا که من بودم، صد هزار هزار بار در آن هوا می‌پریدم تا از میادین از لیت رفتم. درخت احدیت دیدم: بیخ در زمین داشت و فروغ در هوای ابد. ثمرات آن درخت جلال و جمال بود. از آن درخت ثمرات بخوردم. چون نیک بنگریستیم، آن همه فریبندی در فریبندی بود.))

بدون اشاره به سایر سخنان حکیمانه بایزید و بدون تحلیل جامع اهمیت احتمالی آن تنها متذکر می‌شویم که ندای بایزید:«سبحانی، سبحانی، ما اعظم شأنی سبحان» (سبحان مراست، سبحان مراست وه چه بزرگ جایگاهی است مرا) گویا بیش از هر چه مایه‌ی برانگیخته شدن خشم علیه بایزید شده باشد و برای درک علت این خشم باید در نظر داشت که واژه‌ی سبحان تنها می‌تواند در مورد خدا به‌کار رود و از این ندا چنین استنباط شده بود که بایزید ادعای الوهیت کرده و در نتیجه همپایه‌ی فرعون شده است. که بنا به نوشته‌ی کتاب آسمانی در ازای چنین ادعا و خیره‌سری به عذابی صعب دچار گردید. جنید هنگام تفسیر این سخنان حکیمانه، در آنها موردی که مغایر دین باشد نمی‌یابد و در تفسیر او از این سخنان تنها یک مطلب استنباط می‌شود که بایزید غرق در ستایش توحید، وجود خود را از یاد برده و ندای سبحانی او را نباید به شخص وی، بلکه به خدا منسوب داشت، که کلماتش را بایزید بدون اختیار بیان کرده است.» می‌گویند وقتی یک تن از علماء بر کلام بایزید اعتراض کرد که این سخن با علم موافق نیست، بایزید پرسید: آیا تو بر کل علم دست یافته‌یی؟ گفت: نه، بایزید گفت‌: این سخن ما تعلق به آن پاره از علم دارد که به تو نرسیده است به یک فقیه دیگر که از وی پرسید علم خود را از کی و از کجا گرفته‌ای؟ پاسخ داد از عطای ایزدی در یک مجلس که وی حاضر بود گفته شد: فلانی روایت از فلان می‌کند و فلان از بهمان. بایزید گفت مسکینانند مرده از مرده علم گرفته‌اند و ما علم خویش از آن زنده گرفته‌ایم که نمی‌میرد یکی از مخالفان بایزید که در بسطام می‌زیست و همه جا خود را از بایزید برتر می‌شمرد داوود زاهد بود که خطیب جرجان نیز شد و اعقاب او تا قرن‌ها بعد در بسطام باقی‌ بودند. فقیه دیگر که در جوار بایزید می‌زیست مردم را از ملاقات وی تحذیر می‌کرد و می‌گفت: از صحبت هوسناکی که خود رسم طهارت را درست نمی‌داند چه بهره می‌برید؟ در بسطام به روزگار بایزید تعداد محبوس (زرتشتیان) هنوز بسیار بود و زهد بایزید و عشقی که وی به خدا و دین نشان می‌داد می‌بایست تأثیر جالبی در چنان محیط کرده باشد. بایزید با مجوسان بسیار محبت می‌کرد، به طوری که نوشته‌اند مجوسی با وی همسایه بود. یک شب کودک وی می‌گریست و در خانه‌شان چراغ نبود. شیخ چراغ خویش مقابل روزنه‌ی آنها نگهداشت تا کودک آرام گرفت و مادر کودک که در هنگام گریه‌ی طفل غایب بود از این مایه‌ی شفقت بایزید با شوهر به اعجاب و تحسین یاد کرد، همین مایه‌ی شفقت بایزید این خانواده‌ی مجوسی را سرانجام به اسلام رهنمون شد.

یک بار نیز بایزید به نماز می‌رفت و روز جمعه بود، باران هم آمده بود و زمین گل شده بود. بایزید پایش لغزید دست به دیوار گرفت و خود را نگهداشت. بعد در این‌باره فکر و با خود اندیشید که بهتر است از خداوند دیوار بحلی بخواهم و این از رفتن به مسجد فوری‌تر است. درباره‌ی مالک دیوار پرسید، گفتند: مجوسی است. رفت و از وی اجازت خواست و حلالی. مرد حیرت کرد و می‌گوید از تأثیر این مایه دقت در امانت بایزید، مسلمانی گزید.
در واقع همین مایه دقت و احتیاط بایزید و زهد و ریاضت او بود که عامه را از مسلمانان و نامسلمانان درباره‌ی وی به اعجاب و تحسین وامی‌داشت. عامل مسلمانان به ای زاهد به ظاهر امی بیش از فقها و مشایخ اعتقاد می‌ورزیدند و مجوس(زرتشتیان) بسطام درباره‌ی وی چنان معتقد بودند که وقتی یکی‌شان را گفتند چرا مسلمان نشوی؟ جواب داد اگر اسلام آنست که بایزید دارد من طاقت آن ندارم و اگر آن است که شما به کار می‌دارید طالب آن نیستم می‌گویند وقتی احمد خضرویه نزد بایزید آمد، بایزید به او گفت: چند سیاحت کنی؟ گفت: آب چون در یک مکان بماند بوی گیرد. بایزید جواب داد، دریا باش تا بوی نگیری . . .

--------------------------------------------------

نظرات ()



مطالب قدیمی تر »